seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

just my thoghts

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۲۱
    تو

فکر کردم منم شرکت کنم !!!

خب داستان از کجا شروع میشه

از اونجایی که من در عین اجتماعی بودن بچه اجتماعی نبودم

و همین طور بازم در عین شیطون بودن بشدت ساکت و آروم بودم

البته با قیافه مظلوم طوریکه هیچکس هیچوقت بهم شک نمی کرد: (

6 سالم بود بجز اینکه توی کوچه فوتبال بازی میکردم و سر زانوهام همیشه کبود بود

توی انواع مسابقات سعی می کردم ببرم

یه سکوهایی بود زمان قدیم دور پارکی در مرکز شهر ارتفاع این سکوها یک متر بود

و پهن و طولانی بود به اندازه که دو تا بچه کنار هم بتونن روی سکو راه برن

هیچی دیگه مسابقه دو میزاشتیم با بچه های فامیل و من رو سکو ها می دویدم

این دویدن در مسابقه همانا سقوط با ملاج همانا بانجی جانپینگ کاری بودم همانا

به خودم اومدم دیدم با دست شکسته در گچ روز اول مدرسه سر کلاس نشستم

و گچ دستم پر از شکلک های بچه های کلاسمونه

کلاس اولم خوب بود بجز دیکته 15 و من دیکته رو نمی فهمیدم و

سال دوم تقلب هایی که روی دستم می نوشتم و امضایی که پای نمره هام میزدم

دیکته 8 شدم یادم نمیره داشتم سکته میکردم از اونجا جعل امضای والدین شروع شد

ولی معدلم بالا بود نوزده و هشتاد فرض کن

سوم دبستان خرخون کلاس بودم همه سوال هارو من جواب میدادم کفر بقیه رو در می اوردم

چهارم دبستان شیطنتم نقاشی کردن روی دیوار مدرسه بود دیوار راهروها

کلاس فوق برنامه ای مادرم اسمم نوشته بود که بقیه خونه می رفتن و من دیرتر تنها برمیگشتم

منم تا می تونستم روی دیوار راهرو ها نقاشی میکشیدم ناظم جیغ میکشید کار کی بود

ولی یک ثانیه کسی به من شک نمی کرد

پنجم دبستان معلمی داشتیم وسواس شدید داشت مجبورمون می کرد روی نیمکت ها رومیزی پلاستیکی بندازیم

خودشم رومیزی داشت و من زودتر از بقیه می رسیدم روی رو میزیشو خودکاری می کردم فقط چون زورگو بود

من خوب بودم بقیه بچه ها توی کیفش آدامس می چسبوندن!!!!

اول راهنمایی 4 تا دوست بودیم تمام زنگ تفریح می دویدیم کل مدرسه طبقه به طبقه دزد و پلیس و بالا بلندی و میخ چکش بازی می کردیم معلم ها و ناظم پشت سرمون داد می زدن توی دفتر خواستنمون فایده نداشت همه نمره های من بیست بود

دوم راهنمایی هنوز شیطون بودم ولی کتابخونه مدرسه رو کشف کردم فکر کنم اون سال 50 تا کتاب خوندم

سوم راهنمایی تخیلم قوی شده بود زنگ انشا فقط من حرف میزدم سکوت میشد

بااراذل مدرسه میگشتم و با درسخون ها ...اراذل دوست داشتم بقیه ازشون می ترسیدن و من نه از خودشون بودم

خرخون هارو دوست داشتم باعث میشدن سعی کنم بهتر باشم

یه سری خاطرات اون سال نباید بگم و نمی گم

اول دبیرستان من دبیرستانی رفتم که در منطقه به تیمارستان معروف بود

معلم ها درس نمی دادن خودمون می خوندیم اراذل ته کلاس می نشستن من سر کلاس ولی باهاشون دوست بودم

هیچکس شک نمی کرد

نزدیک چهارشنبه سوری بود میخواستن شیطنت کنن ترقه اورده بودن گفتن چی کار کنیم باحال باشه

گفتم کانال کولر بندازین توی کانال کولر

هیچی دیگه انداختن مدرسه منفجر شد تا یک هفته مجازات داشتیم

اراذل ته کلاس توبیخ کردن کسی به من شک نکرد

روز بازرسی بود میگم اراذل بودیم واقعا بودیم یه معلم ادبیاتی داشتیم خیلی دوستش داشتم

بهش گفتیم روز بازرسیه کمکون کن وگرنه اخراجیم خدا خیرش بده کمکمون کرد

کنارش نشستم گفتم ببینم چیا بچه ها اوردن 2 تا پنجه بکس بود 3 تا چاقو 5 تا سی دی یه انگشتر اسکلت بود از این حلقه های پیرسینگ بود دفتراشون بود که چرت و پرت می نوشتن و سیگار و ....جمع کامل بود و البته 4 تا نانچیکو

ما 4 تا رزمی کار توی کلاس داشتیم تکواندو و کاراته و فول کنتاک و اون یکی یادم نمی اد اینا زنگ تفریح توی راهرو می ایستادن رو هم فن می زدن  کی شجاعتش داشت از اون سمت رد بشه دوتاشون نقره داشتن یکی هم مدال طلا

یعنی به معنای واقعی تیمارستان بود رسم بود اخر سال دوتا کتاب آتیش میزدیم اصلا یادم نمیره کتابارو انداختن توی سطل پلاستیکی آتیش زدن خاموش نمیشد اخرش یکی از معلما اب روش ریخت

دوم دبیرستان

هنوز بین اراذل بودم اراذلمون سیگاری بودن قلیونی بودن داغون بودن من نبودم ولی درس خون بودن

از خانواده های پولداری نبودیم زیاد درس میخوندیم سعی می کردیم هوای هم داشته باشیم

به معلم ها محل نمیزاشتیم هیچی بلد نبودن خودمون یاد میگرفتیم

سوم دبیرستان من استانه تحملم کم شده بود معدلم افت کرد به دلایلی

ناظم دیگه می دونست نباید گول ظاهرم بخوره

چند دفعه ای خواستنم دفتر مدرسه ولی مهم نبود من پرو تر از این حرفا بودم و نترس بودم

و خودمم حتی ترسناک بودم

بقیه از این ناظم می ترسیدن چون همستر یکی از بچه ها رو توی حیاط مدرسه آتیش زد ه بود

من بی کله بودم

یه دفعه یواشکی رفتیم دفتر مدرسه نمره هامون توی دفتر عوض کردیم

یه دفعه دیگه من کیشیک ایستادم بقیه چندتا وسیله از کیف معلم ها برداشتن و چیزای مهمی نبود

مثلا خودکار و کاغذ و از این حرفا



خلاصه بقیه اش میشه خاطرات کنکور و دانشگاه که دیگه بماند. سرتون بردم.


لینک شیطنت دیگران


  • seashell ..

نظرات  (۴)

سلام. وبلاگ جالبی دارید. خوشحال میشم مجله اینترنتی حنانه رو در وب ما دنبال کنید.
یا خدااااا
چه جوری جرئت می‌کردین از این کارا بکنین آخه؟! من ته ته خلافم این بود یواشکی رفتم از سوپری روبه‌روی مدرسه یخمک خریدم. یه بار. تهش همین بود. 
بعدشم سیگاری؟! تو مدرسه دخترانه؟!!!
پاسخ:
تازه من 70 درصد اتفاقات نگفتم خخخخ
خدا به داد اطرافیانت برسه 
ولی ظاهرت خیلی آرومه. خیییییلی آروم
پاسخ:
خودمم می دونم آرومم ظاهرم نیست کلا آروم هستم ولی یه مقداری هیجان طلب هستم و زیر بار زور نمی رم
مثلا از قواصی و جت اسکی و سرعت خوشم می اد میخوام برم کایت و هواپیمای تک سرنشین امتحان کنم
و توی مدرسه بهمون زور میگفتن اگه عادلانه بود من کاری نمی کردم
این عادلانه بودن ریشه طولانی داره برای من سر همین زور نگفتن دیگران به دوستام چند دفعه دعوام شد با بقیه
انقدر که همه می دونستن حق ندارن جلوی چشم من به کسی زور بگن .من خیلی احساساتی هستم
و دعوا کردن هم از دعوا نمی ترسیدم چون از بچگی با برادرم زیاد با هم دعوا داشتیم
اصلا سر همین اراذل مدرسه از من خوششون می اومد یه بار چاقو با لگد از دست یه نفر انداختم
هی من میخوام تعریف نکنم نمیشه خخخخخ
امیدوارم تصورت نسبت به من زیاد تغییر نکرده باشه
با این چیزایی که گفتی باور کنم دختری؟؟!! o_O
پاسخ:
یعنی من باید بخاطر باور پذیر شدن خودم زیر سوال ببرم خخخ
تو همچین کاری میکنی؟برای اینکه دیگران قبولت کنن داستان زندگی گذشته ات تغییر میدی؟
می دونی سنت که بالا میره ترجیح میدی خودت باشی تا باورپذیر:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی