seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

just my thoghts

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۲۱
    تو

4.لبخندی محو

دلم فقط میخواد بنویسم مثل یه نفر تشنه که بعد از مدت ها به اب رسیده

این احساس خوب نوشتن به چی میشه تشبیه کرد نمی دونم

از کجا بگم

می تونم از هفته قبل بگم از وقتی که رفتم دنبال کارهای تسویه وام خونه

و بانکی که کارهام انجام نمی داد

به خودم قول دادم با خودم طی کردم هر اتفاقی که بیافته

هرچقدر مشکلات داشته باشی حق نداری حرص بخوری

حق نداری عصبانی بشی

حق نداری به خودت آسیب بزنی میفهمی باید خودت دوست داشته باشی

فقط در صورتی حق نگرانی داری که یکی از اعضای خانوادت مریض شده باشه

وگرنه اقتصادی فرهنگی جامعه مردم حق نداری ناراحت بشی

می تونی خسته بشی ولی ناراحت نه چون بهت آسیب میزنه

توکل میکنی به خدا نمی ترسی می ری جلو تلاشت بیشتر میکنی


داشتم میگفتم کار بانکی ساعت 8 صبح شعبه بانک مسکن بودم

کارم تا ساعت 1 ظهر طول کشید

بانک شلوغ وبی نظم بود

و مردم با فکر زرنگ بودن بی نوبت کارهاشون انجام میدادن

ولی من سر نوبت

واقعا یک یا دو ساعت زودتر ارزش حرص خوردن نداشت

و قبل از اون بانک خودم رفته بودم و برای سریع تر انجام شدن پرداختی بقیه پول

چک رمزدار بین بانکی گرفته بودم ولی بازم کارها خیلی کند بود

و نامه ای که اشتباه برام نوشتن و دو دفعه تا دفترخونه رفتم و برگشتم

و خانواده ای که دادو بیداد میکردن که ما از ده صبح اومدیم چرا کارمون انجام نمیشه

و من خندم گرفته بود از این حجم خالی بودن مغز

کارمند تمام تلاشش میکرد خسته بود گشنه بود تقصیر اون نبود که سیستم قطع میشد

مشتری عجول بود خودش جای کارمند نمی گذاشت ولی باید می دونست اگه میخوای کاری انجام بشه

فقط اول وقت می تونی بری

نوبتم دادم به اون خانواده کارمند ازم تشکر کرد اون خانواده چپ چپ نگاه کردن

ساعت یک کارم تموم شد پروندم مهر خورد و بسته شد

خدارو شکر کردم که انقدر صبر دارم که اطرافیانم دنبال این کار نبودن چون اگه اونا بودن از عصبانیت منفجر میشدن

خوشحال بودم که خودم کارهای اداری انجام میدم

از بانک اومدم بیرون گرسنه ام بود یاد قیافه خسته باجه دار افتادم

ده تا بستنی گرفتم شد 5 تومن یکی برای خودم برداشتم

داخل بانک شدم سرش به سمتم برگشت گفت بازم مشکلی پیش اومد

گفتم نه مشکلی نیست بفرمایید خیراته

یه نگاه به کیسه کرد خجالت توی نگاهش خوندم گفت چه کاری بود

گفتم گذاشتم روی میز. روز بخیر

و موقع خروج از در بانک خدا می دونه چقدر خوشحال بودم

شاید در حد پرواز

کاری که بنظر خیلی ها حماقته


شاید طرز فکر من مشکل داره چون پایه رو روی این اصل میزارم که افراد جامعه

افراد خوبی هستن یا دست کم افرادی که با من برخورد دارن خیلی خوبن

و جالبه وقتی مناین ذهنیت دارم آدما خیلی راحت باهام حرف میزنن

فکر کنم یه هفته پیش بود 

زمانی که سرور تلگرام بعلت قطع برق در آمستردام اگه درست بگم قطع شده بود

داشتم بر میگشتم خونه .عصر بود

پارکی نزدیک خونه هست سرسبز و خب بقیه از این پارک می ترسن بخاطر جمعی از نوجوانان محل

که معمولا در این پارک دور هم جمع میشن

ولی من مشکلی باهاشون ندارم ندیدم که بدی به کسی کرده باشن

خلاصه عصر بود و ایستکی که توی کیفم داشتم خنک بود و صدام میکرد

دیدم خانومی تنها روی یکی از نیمکت ها نشسته

منم روی نیمکت دیگه نزدیک بهش نشستم زیر نور خورشید شاید کمی کمبود ویتامین دی ایم جبران بشه

بعدم شروع کردم به خوردن ایستک و برانداز کردن درخت ها چون عاشق طبیعت هستم

اون خانوم برگشت و ازم پرسید که تلگرام شما هم قطع و گفتم اره

و اره گفتن همانا 45 دقیقه باهم حرف زدیم از کار و زندگی

می تونستم سریع حرفش قطع کنم ولی اون واقعا احتیاج به هم صحبت داشت

و منم خوشحال بودم از حرف زدن

دکترای شهر سازی داشت میخواست دکترای دوم بگیره از کار و تدریسش و دانشجوهاش گفت

از اینکه 8 ماه اومده ایران بعد از 9 سال و براش سخته

سعی کردم یکم بخندونمش اثر داشت

میگفت توی این هشت ماه تنها کسی هستی که تونستم باهاش راحت حرف بزنم

گفتم من عجییم خودم می دونم به نظر بقیه من نرمال نیستم ادم راحتی هستم به دلم بد راه نمی دم

خوشحال بود که حرف زده

خداحافظی کردم برگشتم خونه

چرا ادما این حس های خوب کوچیک از هم دریغ میکنن نمی فهمم

مگه قرار چقدر زنده باشیم که بخوایم با هم بد باشیم


امیدوارم انقدر قوی باشم که بتونم به قول هایی که به خودم دادم عمل کنم

که هوای اطرافیانم داشته باشم

که به بقیه کمک کنم که اون 18 تا بچه کوچیک یتیم خونه خیابان اصلی گرسنه نمونن

خیلی بهشون فکر میکنم حالا که دلار گرون شده قیمت ها بالا رفته گرسنه نمونن

خداشون بزرگه ولی من چه کاری می تونم براشون انجام بدم؟


من اصلا احساس انسان خوبی بودن ندارم دست کم هنوز در مورد ارتباطم با مادرم

منصف نیستم کم کاری میکنم یا زیادی ازش فاصله میگیرم

و در مورد پدرم یادم نمی اد اخرین بار کی سر قبرش رفتم گرچه اکثرا بهش فکر میکنم


فقط دوست داشتم بنویسم

امیدوارم فردا روز خیلی بهتری باشه برای همه

  • seashell ..

نظرات  (۱)

روحیه جاری و بالبخندی داری..خودخواهی معقولی داری و در عین حال در حد توان واسه بقیه وقت میذاری.
خوشحالم که باهات آشنا شدم
پاسخ:
خیلی ممنون ....همچنین وبلاگت خوب بود...دوست داشتم زودتر بخونمش ولی یادم می رفت

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی