seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

۶۸. ارواح سالهای گذشته


از صبح که بهم خبر دادن پدر یکی از آشنایان فوت کرده

با خودم درگیرم

باید همون صبح زنگ میزدم تسلیت میگفتم

ولی اصلا نمی دونم چی بگم

یا بهتر بگم نمی تونم خودم راضی کنم گوشی بردارم

بهش فکر میکنم دلم میخواد بشینم گریه کنم که می دونم درست نیست

پدر بانمکی داشت یک بار دیده بودمش

و ازش خوشم اومده بود چون دقیقا ازنظر

قیافه و قد و تیپ و اخلاق شبیه پدر خودم بود

و می دونستم قاچاقی زندس

همون اول که گفت هم مشکل ریه داره هم مشکل قلبی

می دونستم زنده نمی مونه لامصب ترکیب خیلی بدیه

تقریبا درمان نمیشن


می دونم باهاش حرف بزنم

فردا بی خیال زندگی میشم میرم پیشش

میشینم یک روز کامل گریه می کنم

ولی از این زمان های لاکچری ندارم

به اندازه یه عمر کار انجام نداده دارم که برای خودم نیستن

کار افراد دیگه هست که منتظرن


بعد نوشت: قرار شد مجلس ختم دوشنبه برم

ساعتش یکم بده ولی می تونم برم

محلش روی گوگل مپ علامت زدم

یه مسجد گنگیه می ترسم گم بشم



بعد تر نوشت: الان یکم عصبانی هستم دلم میخواد به درو دیوار فحش بدم

بگم بیشعور بیشعور بیشعور

چرا انقدر خنگم که از گذشته عبرت نمی گیرم

چرا!

باید برم یه روانشناس خوب پیدا کنم

راستش یکی میشناسم

فقط یکم می ترسم از حرف زدن

مثل زخم دیابتی ها می مونه معلوم نیست داخلش چه خبره

شاید حتی به استخون رسیده و من حس نمی کنم

یعنی انقدر بی حس شدم؟



بعد نوشت: چقدر سخته

چقدر سخته

داره خفم میکنه





چیزی نشده

دلم برای پدر خودم تنگ شده

  • seashell ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی