seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

just my thoghts

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۷/۲۵
    life
  • ۹۷/۰۷/۱۷
    هی

life


فکر کن من از دوم دبیرستان فکر میکردم چقدر اینا فوقلاده هستن

چقدر بی نظیر هستن

مثل یه رویا می موند برام

اگه فکر می کردم می تونستم اونجا باشم

و دیشب روی عرشه بودم

دوستام میگفتن از خوشحالی جیغ زدی

من یادم نمی اد

ولی اون حس هنوز پر رنگ برام زندس

من اونجا بودم

اونجا روی عرشه

وای هنوز باورم نمیشه


دیروز عصر حتی توی محوطه باز یه روباه دیدم

یک متریم ایستاد

باهاش حرف زدم

چطور روباه خوشگله


امثال اولین های زیادی تجربه کردم

جاهای جدید زیادی رفتم

افراد جدید و مختلفی دیدم

خدایا شکرت برای همه چی

غر غر غر


دارم با خودم غر میزنم

کلا طرفدار هوای متعادل و گرم هستم

نه خیلی گرم نه خیلی سرد

داشتم الان با یه أپلیکیشنی اب و هوا تا یک هفته بعد چک می کردم

هیچی دیدم یه سامانه بارشی داره می اد

هوا می رسه به منفی دو

ای وای من

من هوای منفی دوست ندارم

هی رفرش میکنم نتیجه همونه غر میزنم

برم لباس گرم هام از توی کمد در بیارم دم دست باشه

اما این شروعش


بعد از اون همه استرس این چند روزه

حالا که به این نخل ها نگاه می کنم

احساس خوبی دارم

اما این شروعشه

فهمیدم


در حد مرگ خسته ام و

یه چیزی امروز فهمیدم

به افراد شبیه من میگن

کله خر

هی

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه سه شنبه


نمی دونم از پس کار بر می ام یا نه

اطلاعاتم توی این فیلد خیلی محدود و ناکافیه

مهارت مجاب کردن طرف مقابلم ضعیفه و می لنگه

تنها نقطه قوتم پیگیر بود

و داشتن وقت برای انجام کار

اگه یه متخصص بودم با این حجم زمان کار خیلی سریع تر انجام میشد


یکم از خودم ناامید شدم که چرا اطلاعاتم کمه

درک درستی از روند کارها ندارم

بین یه مشت متخصص گیر کردم

و من با اطلاعات محدودم باید سعی کنم کار قابل قبول برای

این متخصص ها اراءه بدم

میگیری چی میگم

و نباید لو بدم که اطلاعاتم کافی نیست


چه خودازاری مزمنی داشتم خودم تو این موقعیت قرار دادم


و جالبه توی سایت پروژه کاملا دقیقا کاملا بلد و پر رنگ و توی چشم هستم



بعدنوشت: می دونی چیه خستگی روحی خیلی عمیق تر از خستگی جسمیه

اون روزایی که کل روز می دوم و شب زانو ها و کمرم ذق ذق می کنه از درد

انقدر خسته نبودم که امروز از شدت نگرانی انقدر زیاد خسته ام

با اینکه نه زانو درد دارم نه کمر درد



بعد تر نوشت: قسمت طنز ماجرا

میخواستم یه تاکسی سرویس یا آژانس بگیرم برم یکم تو منطقه بگردم

انقدر زیاد جنوب نقشه هستم

وقتی توی گوگل مپ سرچ میکنم به فارسی تاکسی

نزدیک ترین تاکسی که بهم پیشنهاد میده

ایزی تاکسی بحرین و کار تاکسی ابوظبی!



بعد ترتر نوشت: دارم خودم قانع می کنم نترس چیزی نیست  از پسش بر می ای

تو میخوای بهشون کمک کنی حتی اگه مسخرت کنن

اخه وقتی نمیزارن درست کارم انجام بدم چطور کار کنم

چی هستم مجسمه یا کسی که علم غیب داره

میخوان اطلاعات ندن ولی تو کارت درست انجام بدی

با فرضیات نه واقعیات


نوشت: من اینی که اینا فکر می کنن نیستم

من انقدر اطلاعات ندارم

چرا خیلی راحت میگن از پسش بر می ای کار خودته


۵۸.بشنو


دارم اینو گوش می کنم فکر کردم اینجا بزارمش



http://www.irmp3.ir/play/73087/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C


بعد نوشت: از چهار صبح بیدار شدن خوشم نمی اد

خدایا خودت فردا عاقبتم بخیر کن

مثل چی از فردا می ترسم

فقط امیدوارم پروازمون سقوط نکن

امروزم که یه دور زهره ترک شدم

فکر کردم پرمیت کار نگرفتم

خدایا کمکم کن




57.درد


امروز از صبح چند تا کار اداری داشتم انجام دادم

بعد موقع برگشت رفتم دو تا چمدون کوچیک خریدم

چقدر چمدون گرون شده

از این مدل خلبانی ها

هیچ مجموع این همه دوندگی از صبح

الان یه کمردردی دارم امانم بریده

یک ساعت دراز کشیدم

اصلا دردش کم نشده


امروز روز عجیبی بود

نسل جدید خیلی بی ادب هستن اکثرا

به یه نفر حدودا 18 سال تذکر دادم صف رعایت کن

برگشت فحش داد

بهش گفتم خیلی بی ادب و بی تربیتی چه مدل حرف زدنه

با لحن خواهر های بزرگتر

سرش انداخت پایین فهمید اشتباه کرده ولی خیلی بچه پررو بود

انقدر دلم براشون میسوزه کسی نداشتن تربیتشون کن

حتی دلم نیومد جواب فحشش با فحش بدم

بعد با خودم فکر میکنم اصلا درست که دلم براشون میسوزه؟!




بعد نوشت: باید بگردم یه کتاب بخرم بخونم برای درمان حسرت

خیلی دارم حسرت میخورم

حسرت چیزایی که میخوام

56.نارگیل


بعد از یک سال دوباره اگزمای دستم شروع شده

هم بخاطر فصل سرما

هم شوینده ها

هم مواد شیمیایی

خلاصه اگه پوست خشک و حساس دارین

روغن نارگیل معجزه میکن

یک سال تونست جلوی اگزمام بگیره


نتیجه: الان صفحه گوشیم کاملا چرب و چیلی شده

۵۵.از همه جا


من ادم مذهبی نیستم

خودم می دونم که نیستم

به خدا خیلی وابسته هستم

بهش ایمان دارم

ولی دین بحثش جداس

شاید چون ادم های زیادی دیدم که به اسم دین

به ادم های دیگه ظلم کردن

از تیپم معلوم مذهبی نیستم

چیزی که همه در نگاه اول قضاوتم می کنن

ولی معتقدم به اعتقادات خودم که

با خودت خوب باش به خودت خوبی کن سلامتی جسم و روحت مهمه

و با دیگران خوب باش خوش اخلاق باش مودب باش به دیگران خوبی کن

و دنیا تو در مقابل خودت و دنیایی که داخلش زندگی می کنی مسولی

نتیجه اینکه امسال زیاد وضعیت مالیم عالی نبود

سال پیش قدرت خرید بیشتری داشتم

با این وضعیت اقتصادی و اینکه بیشتر پس اندازم برای شرکت مصرف کردم

اونم چون اطرافیانم همه خالی بودن

امسال چند تا دفتر و خودکار خریدم کم بود دلم میخواست بیشتر بخرم

برای دختر کوچلوهای یتیم خونه نبش خیابونمون

سال پیش براشون کوله خریدم کیفیت عالی خیلی خوشحال شده بودن

مثل همیشه زنگ در که زدم مسولشون اومد

مشغول حرف زدن شدیم داخل حیاط

که چند تا دختر بانمک از مدرسه برگشتن

همه مرتب همه تمیز همه مودب

جا خوردم ولی خوشحال شدم که انقدر مودب بودن

دوتاشون یواشکی ایستادن گوشه حیاط ببینن چی میگیم

مربی شون از کمبودها می گفت پول اجاره خونه کم داره

لباس برای بچه ها و مواد شوینده

با خنده میگفت دختر بچه ها زیاد حموم می کنن و همیشه تمیز هستن

این که گفت یکی از دختر بچه سرخ شد از خجالت خندم گرفت

مربی می گفت روغن نیست دستمال نیست کلاسور ندارن کاغذ کم دارن

اخر حرف هاش گفت صبحونه ندارن بچه ها

پنیر مربا ارده شیره خامه یا شیر همیشه مواد صبحونه کمه

اخمام رفت توی هم

رفتم مغازه بغل چند تا پنیر و خامه خریدم برگشتم

خیلی خوشحال شدن

کاش بیشتر داشتم می تونستم بیشتر کمکشون کنم

لبخند یواشکی دختر بچه ها که با شیطنت بهم نگاه می کردن تا عمر دارم یادم نمی ره

داشتم می گفتم دین

این مسجد سر کوچه ما همیشه شلوغه

ولی مربی که دفتر اهدایی های مردم باز می کن تا هر بار

که اسم من بنویس من اسم هیچ کدوم اونجا نمی بینم

این همه ادم چرا این بچه ها گرسنه می مونن

نمی فهمم

چرا باید نگران غذای زمستونشون باشم چون دو زمستون قبل از این هم

می دونم چند روز گرسنگی کشیدن

یه احساسی هست ته قلبت مثل تاریک شدن

انگار قلبت تاریک میشه وقتی بهش فکر می کنی


چند تا موضوع دیگه هم هست میخوام بگم می ام دوباره زیر این پست اضافه می کنم


دوم:

تا حالا با بخاری لباس خشک کردین

من دارم از بخاری بجای اتو استفاده می کنم

یعنی انقدر صاف شده  یدونه چروک نداره


سوم: اینجا همچنان سیل می اد

و پنجره ها بخار گرفته چون بخاری روشن کردم

البته بقیه اولش بهم خندیدن ولی دست کم 5 درجه هوا خنک شد با بارندگی

به من باشه میگم ده درجه خنک تر شد

خوابم می اد ولی نمی تونم بخوابم

اول لباس ها خشک کردم

الان هم برم یکم غذا درست کنم که یکی دو ساعت دیگه که حرکت کردیم

گرسنه نمونیم


چهارم: امروز برای ویلا مشتری اومد

اصلا انتظارش نداشتم

البته خانوم و اقای خوش اخلاقی بودن

این ویلا در واقع ویلای یکی از آشنایانه ما اجاره کردیم

قرار بود تا تابستون سال بعد دست ما باشه

از کارش تعجب کردم

در هر صورت مسیر خسته کننده هست

شب برگرد که صبح سر کار باشی

ترافیک هست بارندگی هست

جاده خطرناک هست

به من باشه میگم هشتگرد قدیم باغ های عالی داره

البته هوای شمال نداره اصلا


پنجم:

یک ماه معتاد اسکای ریم شدم

الان لولم سی و دو هست بازی خیلی خوبیه

ولی روی طرز فکرم تاثیر گذاشته

انقدر که توی بازی می دوم دلم می خواد توی واقعیت

هی برم برای دوندگی جدی میگم

یا اصلا در قالب بازی فکر میکنم

امروز اینجا مارمولک اومده بود میخواستم بگیرمش

رفتم سلاح پیدا کردم

یه کاسه و یه سینی با همینا گرفتمش انداختمش بیرون

با خودم می خندم میگم این بازی برای خلاقیتم در

انتخاب سلاح موثر بوده


ششم: یه اژدها خریدم برای خودم

یه اکشن فیگور

یه اژدهای سرخ

دوستش دارم

یکم بچه گانه هست ولی مهم نیست


هفتم:

تقریبا یک ماهی ننوشتم

مغزم شلوغ بود خیلی

امسال یه بحثی پیش اومد که فکر نمی کردم هیچوقت پیش بیاد

اونم بحث رفتن از ایران

بعضی وقتا بهش فکر می کردم ولی نشده بود در موردش حرف بزنیم

یا تصمیم بگیریم

ولی این دفعه حرف زدیم قطعی شد

تا دو یا سه سال دیگه می ریم

حتی داشت جور میشدخیلی سریع تر بریم

که پناهندگی بگیریم

اول داشت برای آلمان جور میشد ولی الان هدفمون گذاشتیم

برای کانادا

و بحث های جانبیش خیلی فرسایشی واقعا ادم فرسوده میشه

و اینکه من حاضر نیستم به هر قیمتی برم

خونه و زندگی که من ده سال پدر خودم در اوردم تا جمع کنم

همه رو باید بدم بره

دوباره باید از صفر شروع کنم

هرجای خونه نگاه می کنم فکر می کنم وای من چقدر اسباب و اساسیه الکی دارم

می دونی این فکرا سخته

خسته کنندس

و من واقعا حس می کنم حق انتخاب دیگه ای ندارم

این یه واقعیته

فکر کن برای جابه جایی هر نفر 9 هزارتا می گرفت

این خیلی پوله واقعا

اگه پول در نظر نگیریم من چطور می تونم همه وابستگی های عاطفی که دارم

از بین ببرم

خب چرا کار نشدنی ازم می خواین

که من مجبور بشم فقط یک ماه فکر نکنم


هشتم: از همین هفته پروژه ها شروع میشه

قرار بود من کارهای مالی انجام بدم کارهای اداری

ارتباطات دیگه نهایت شرکت تاسیس کنم

چک جابه جا کنم

میگم برای شروع پروژه کی میره

میگن به هر کسی زنگ میزنیم همه سرشون شلوغه

نتیجه من هفته بعد کلا توی قسمت عملیاتی پروژه هستم

خودم کار انجام میدم خودم مستندسازی می کنم

دقیقا قرار کار 7 نفر من انجام بدم

چرا اخه چرا


هشتم:با اعلام ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه رسیدم خونه

دارم از بی خوابی می میرم

54.سیل


الان شمال هستیم

رسما شمال آب برد

داره از آسمون سیل می اد

و قرار 24 ساعت کامل بباره

یعنی عمق اب داخل خیابون نیم متر بود دست کم

رعدو برق می زنه از جام می پرم

فقط بخاطر اینکه خیلی خیلی صدای بلندی داره

قرار بود ظهر برگردیم ولی ترافیک بود بین راه

حرکت نکردیم الان دیگه ترافیک نیست ولی سیله

یکم نگران برگشتم

دوازده یا یک شب بر می گردیم

با یه نفر که عشق سرعته

اونم توی این بارون

و جاده چالوس

امیدوارم زنده برگردم خونه

53.بارون


لب پرتگاه نشستیم ناهار خوردیم

اینجایی که هستیم بارون می اد

هوا عالیه

یکم شرجی

خدایا شکرت

عالیه

بهترین فوتبال دستی عمرم بازی کردم الان

آیکون قهقه از ته دل


بعدنوشت: اصلا انقدر خندیدیم حد نداشت

چند تا ناشی داشتیم بازی می کردیم

وسط بازی توپ به امان خدا ول می کردیم

می نشستیم روی زمین به حرکت های خودمون می خندیدیم

یکی توپ زد هوایی رفت

اون یکی دعا می خوند به توپ فوت می کرد که ببره

یکی دیگه جیغ می کشید موقع هیجان

اون یکی می گفت بازی بیش از حد سریع سرعتش کم کنین

عالی بود

اصلا عاشق جمع های این تیپی هستم

الکی می خندن

دوست دارم امشب توی مغزم ثبت کنم

خوش گذشت

الانم همه توی اتاق پذیرایی خوابیدیم

14 نفر ادم

سه تاشون سمفونی موتزارت می زنن با خرو پف شبانه

فعلا خوابم نمی بره

تازه قبل از خوابم کلی نشستیم به حرف زدن

خیلی چسبید

خدایا شکرت



از دیشب بگم

من که سیگاری نیستم

ولی پتانسیل اینو داشت که بشینم یه پاکت سیگار بکشم

مثل یه نفت کش از دود خفه بشم

رییس مدیر عامل کلاهبردارمون بود که میگفتم

همینجوری ادامه داشته باش بازداشتش می کنن

من به شوخی میگفتم ولی

واقعا شاکی چکی داره حسابهاش با حکم قضایی بستن

یا قمر بنی هاشم

اگه همین جور پیش بره تا اخر سال پیشگوییم واقعی میشه

بازداشتش می کنن

چقدر گفتم با چک کار نکن

بادها از چه سمت می وزند؟

تو

به چند موضوع هست دارم فکر می کنم تا یک ساعت دیگه می نویسمش


بعد نوشت:


میخواستم یک ساعت پیش پست بذارم دیدم هنوز کامل نشده

داشتم برای کوچولوی فامیل کادوی تولد می بافتم

ذوق داشتم عکسش اینجا بذارم

کلی برای هر چیزی که میسازم خیلی ذوق می کنم

مثل وقتی که با چوب یه وسیله درست می کنی زبریش با دستت حس می کنی

یا انقدر سمباده میزنی که نرم نرم میشه

یا بوی چرم وقتی برشش می زنی

بوی فیوم جوش کاری حتی

یا سرخی فلز وقتی توی قالب می ریزی

رنگ غذا زمان آشپزی

نرمی پارچه موقع خیاطی

خوشحالی بعد از پایان کار

به پروژه بعدی دلگرمت می کن


اینه...می دونم ناشیانه هست ولی خودم خوشم اومد



۵۰.غمگین

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

49.مغز

همچنان بیدارم

من احساساتی

امشب فشار مغزم زیاد بود

ضربان داخل مغزم خیلی حس می کردم

نخوابیدم

هنوز

انگار نخوابیدنم جلوی خیلی اتفاقات می تون بگیر

جلوی ناراحتی یه نفر دیگه

جلوی سکته مغزی حتی

می دونی که بیشترین آمار سکته 3 و 4 صبح بخاطر

فشار خون بالا


کاش کاری از دستم بر می اومد

حیف که کاری از دستم بر نمی اد

شاید یه زمانی انسان بهتری شدم انسان توانا تر



پی نوشت:امشب رفته بودم خرید

نگاه فروشنده عالی بود

از اون نگاه هایی که یک داستان حرف داره


این عادت اشتباه باید از سرم بندازم

اینکه افراد اطرافم بدون اینکه حرف بزنن بهشون میگم به چی فکر می کنن

عادت خوبی نیست که احساس بقیه رو شدید حس می کنم

48.hero

The moment I wake up
In my imaginary world
Standing on the roof top

See the sorrow and the hurt
I look at all the people
Fighting battles down below
Everybody is a hero
But they just don't know
But I know

'Cause every night when I'm asleep
I'm turning dragons into dreams
I can make that monsters fade
And I never feel afraid
I become a man of steel
Somehow I make it real
Like on the silver screen
Turn dragons into dreams

If I had the power
I would give it all to you
And that's what my wish is
For make you invincible too
For you to see what I see
Everytime I close my eyes
I know that you're amazing
Wouldn't that be nice? So nice


http://uupload.ir/view/sazx_10_-_the_rasmus_-_dragons_into_dreams.mp3/


47. گفتم

من به تو گفتم چی کار کنم سال دیگه همین موقع ازم راضی باشی

به خودم گفتم

و جواب واضح بود

من می دونستم باید چی کار کنم تا

در نظر خودم سال بعد همین موقع یه قهرمان باشم

ولی می دونی چی شد

بجای پرواز بسمت آرزوهام

یه بلیط بسمت عکس خریدم و سوار شدم همین

مشکل از اونجایی بود که

الویتم خودم نبودم

نجات بقیه بود


6 ماه از سال گذشته شاید 5 درصد از ارزوهای امسالم

انجام داده باشم


لیست کارها روی دیوار

توی تاریکی ذهنم

قدم هام سنگین تر میکن


http://uupload.ir/view/t9wj_5_-_the_rasmus_-_empire.mp3/

راسموس گوش میکنم

جوون بود صدای بهتری داشت


۴۶.آب حوض

کم مونده بگن آب حوض بالا بکشم

پیرزن خفه کنم

شیر مرغ

و جون آدمیزاد هم بخوان کامل میشه


میگن یه وبسایت برامون بساز با دامنه فلان قربون دستت

مدرکم حتی کامپیوتر نیست

بعد برو اساسنامه تغییر بده

وکیل نیستم

برو کارمندارو هم بیمه کن قربونت

بابام مسول بیمه بوده یا مادرم!!!!


تو روحتون

۴۵.تردیدها

تردیدها مخرب هستن خیلی

خدایا توکل به خودت

انشالله فردا همه چی خوب پیش بره


یکی بود امروز بهم میگفت پشتکار نداری

دیدم راست میگه

ولی از دید خودم داشتم تا وقتی که گفت نداری

فهمیدم به اندازه لازم پشتکار ندارم

ولی همین اندازه الانم خیلی شاق برام

چقدر باید مقاومت کنم؟

۴۴.ناباب

به حرف یه رفیق نابابی گوش کردم

یه بازی معرفی کرد خریدم

تایتان فال دو

یعنی افتضاحه افتضاح

5 دقیقه بازی کردم الان حالت تهوع شدید دارم

مغزم هم یه کمربندی پهن از این گوش به اون گوش درد می اد

فقط با 5 دقیقه بازی

انقدر سنگین سی پی یو سوزوندم

همش دارم خمیازه می کشم از چشم هام اشک می اد

توی دلم میگم من غلط بکنم دوباره اینو بازی کنم

بازی فقط استراتژیک



بعد نوشت:

این عکس دیشب گرفته بودم


43.خوش

در این حد خوش و خرم هستم که

از صبح یه عروسک پولیشی خریدم

همش دارم قربون صدقه اش میرم

خیلی نازه خیلی بانمک

عروسک پاندای قرمز یا همون پاندای سرخ

از خانواده راکون ها هست

خیلی دوستش دارم


۴۲.رضایت

از این پست های غرنامه اس فقط:


امروز از صبح دارم با خودم غر میزنم

اگه رضایت از زندگی از ده در نظر بگیری

من عدد زیبای دو انتخاب میکنم

که یکیش برای اینکه حدودا احساس سلامتی می کنم

اگه سردرد و پادرد و کمردرد در نظر نگیرم

و عدد دوم برای اینکه یخچالی دارم که مواد غذایی داخلش هست

یعنی امید به زندگی و رضایت از زندگی من در 2 عدد خلاصه شده

8 ماه شایدم بیشتر انواع استرس ها دارم تحمل میکنم

به این امید که هر بار به خودم میگم این دیگه دفعه اخره

طاقت بیار ولی یه حساب سر انگشتی کردم

دیدن نخیر دقیقا تا خود اسفند امسال همین استرس

البته با یه پلکان صعودی باید تحمل کنم


من این شرکت لعنتی زدم که شماها برین اونجا کار کنین

اگه قرار سند از من باشه ثبتش از من باشه تغییرات با من باشه

وکالت نامه ها با من باشه هماهنگی و پیگری من انجام بدم

بعد اسمم بعنوان رابط اصلی رو کنین که بازم برم اونجا توی محل پروژه هم

کار من انجام بدم خب چه کاری بود شرکت خودم می زدم آزار نداشتم همه کارهارو انجام بدم

بعد بهم بگین چقدر کندی

از کارو زندگی خودم افتادم

من حتی زمان یادگیری که انقدر دوستش دارم ندارم

این کار مرتب کردن کمد کار بهمن سال پیش بود که من وقت نکردم انجام بدم

و الان دارم با عذاب وجدان جوری انجامش میدم انگار وقت تلف کردن

۴۱.بی کار

امروز احساس بی کاری داشتم

از صبج کمد ریختم بیرون دارم مرتب می کنم

کسی ده ترابایت دی وی دی فیلم قدیمی نمی خواد؟

۴۰.جایگزین

حسودی می کرد خیلی زیاد خیلی شدید

و من نمی دونستم بهش چی بگم یا چطور نشون بدم

که ارزشش برای من قابل تغییر نیست و هیچوقت اندازه دوست داشتنم

نسبت به اون کم نمیشه

حتی اگه بچه جدیدی بیاد که دوست داشته باشم از بچه جدید هم مراقبت کنم

جای اون همیشه توی قلبم قوی و ثابت باقی می مون و امکان نداره هیچوقت کمتر بشه

فقط نمی دونستم چی بگم که آروم بشه

هرچی میگفتم گوش نمیکرد و حتی اجازه نمی داد سمتش برم

بعد از اینکه کوچولوی یک ساله فامیل رضایت داد بیاد بقلم

برگشتم که دوست کوچولوی  سه ساله ام نگاه کنم نگران عکس العملش بودم

هیچی دیگه اومد جلو محکم دو تا زد توی پاهام فکر کردم حتما کبود میشم

می دونم بچه اس می دونم حسادت عادیه نمی دونم خودم بعنوان یه بزرگ سال

چی کار می تونم بکنم که این درد بزرگ شدن کمتر حس کن

یا بفهمه چقدر زیاد دوستش دارم

دوست دارم دنیارو قشنگ ببین بدون حسادت

شاید بیش از حد بهش محبت کردم اخه بچه لوسی نیست همیشه سعی می کن بخنده

بهانه گیر نیست خوش اخلاق بانمک بازیگوش باهوش ولی

وقتی بحث صحبت کردن و بازی میش میخواد که فقط با اون حرف بزنم با اون بازی کنم

خب من چطور می تونم تمام مهمونی همش فقط با اون حرف بزنم و به هیچ بچه دیگه ای توجه نکنم

بقیه میگن بچه اس یادش میر نگران ولی من قبول ندارم

بچه ها یادشون نمیره مگه خود من خاطرات بچگیم فراموش کردم نه

تازه از کارهاش رفتارش و نگاهش معلوم ازم دلخوره

چطوری میشه ناراحتی از دل کسی که حسادت کرده دراورد؟




39.فقط

فقط خیلی خوشحالم

ذوق زدم حسابی

دوست دارم از خوشحالی بخندم

اتفاق خاصی نیفتاده

فردا تولد دعوتم

اونم تولد کی

بداخم ترین تپل ترین بانمک ترین جوجه دنیا

بچه کوچیک فامیل فردا تولد یک سالگیش

انقدر تپله دوست دارم بگیرم بچلونمش خیلی بانمکه

سریع با بازی گول میخور

دو تا کادو براش گرفتم

دو تا لباس

یکی خریدم

دومی خودم دوختم عالی شده

وسط کارهام هروقت زمان داشتم می نشستم سر خیاطی

البته لباسی که دوختم برای دو سالگیشه

باید صبر کنم دو سالش بشه توی تنش ببینم

داشتم فکر می کردم بد نبود براش اسباب بازی میگرفتم

ولی یکی دیگه از بچه های فامیل دو سالشه

رفیق فابریکش حساب میشم و همیشه براش اسباب بازی میگیرم

می ترسم نی نی بقل کنم حسودی کن

یادم باش برای فردای اون یکی یه پاستیل بگیرم



امروز دوستم زنگ زد اشک و اه و ناله

ترسیدم کسی خدای نکرده صدمه دیده باش

بعد که گفت با برادرش دعوا کرده خیالم راحت شد

امروز یکم نگران اون بودم

ولی شاید وقتشه یکم بزرگ بشه


امروز دستم یه کوچولو به دیوار خورد تا شب درد میکرد

مارک آتل اوپو واقعا عالیه حیف گرون شد


این هفته را هفته تنبلی نام گذاری میکنیم

باشد که در مرگ هم رستگار باشیم خخخ


ترشی پیاز خریدم خیلی بانمکه مثل سام گرست دوست دارن که خوراک ورولف شد



بعد نوشت:اگه خودم بچه داشتم احتمالا الان 11 سالش بود

موهای مواج قد بلند خوش خنده بازیگوش مودب یکم حساس ولی سعی میکرد نشون نده

به این که فکر میکنم یه رشته طولانی از فکرهای دیگه روشن میشه

نه خاموش شو


38.وای

مذاکرات منتفی شد

برای مهر و آبان

باید انتظار دلار 20 هزار تومنی داشته باشیم


دیگه جدی باید بفکر خرید آذوقه باشم

بحث احتکار نیست

بحث اینکه بعد افزایش دلار قدرت تولید کم میشه

مقدار تولید کم میشه

همین الانم یه سری کارخونه ها موادشون پیش فروش کردن

اون موقع قدرت باز خرید مواد اولیه ندارن

و دلار دولتی توهمه

همون طوری که در مورد دارو و تجهیزات پزشکی توهم بود و هست

خیلی موارد اصلا پیدا نمیشه دیگه


توی چند تا راسته بازار مانند داخل تهران که معروف هستن راه رفتم هفته پیش

قدرت خرید یک دهم شده به همون نسبت کیفیت اومده پایین


خودم هم از این بحث های دلار و طلا و اینا خوشم نمی اد

ولی دونستنش بهتر از اینکه ندونی

دلار بیست تومنی

نمی دونم برابر کدوم کشور افریقایی قرار میگیریم

فقط امیدوارم همه مون زیاد گرسنگی نکشیم

۳۷.درک

این همه ادم هایی که عصر ها بیرون می شینن درک نمی کنم

از کنار پارک رد میشم همه نشستن دقیقا پر پره

و اکثرا با هم حرف نمی زنن

راننده های تاکسی کنار دیوار نشستن خمیازه می کشن

مغازه دارها روی پله ورودی مغازه نشستن

از زمانی که هوا کمی خنک میشه میشینن

حدود ساعت 5 و 6 تا شاید 10 و بعضی حتی 11

مشکل من اینکه مقایسه می کنم

با خودم مقایسه می کنم

می دونم مقایسه درست نیست

ولی بعضی وقتا از دست ادم در میره

به خودم نگاه می کنم من همیشه در حال دویدنم

همیشه در ان واحد می خوام 5 تا کار انجام بدم

همیشه کار عقب افتاده دارم

انقدر که اگه الویت بندی نکنم کارهام از دستم در میر

چطوری انقدر راحت میشینن

حتما برنامه ریزی خوبی دارن که به کارهاشون می رسن

بعضی وقت ها حسودیم میش

36.اب دوغ خیار

یه مغز اب دوغ خیاری من دارم وقتی استرسم زیاد میش

یا ضعیف میشم ارور 404 میده خخخ

بعدم اگه بهش توجه نکنم شات دوان

امروز صبح قبل از 7 بیدار شدم

نشستم به گریه کردن

از یه طرف دارم به خودم میگم اخه چته سر صبحی چرا

بزار بیدار بشی بعد آبغوره بگیر

دیدم وضعیت خراب تر از این حرف ها هست قطع نمیشد

هیچی دیگه فکر کردم امروز به هر کاری دست بزنم خاکستر میشه

زنگ زدم گفتم من دو روز مرخصیم

رفتم یه لیوان اب و سه تا لیمو ترش و یه مکمل مولتی ویتامین و یه پرس غذای کامل

خوردم یک ساعت صبر کردم شد 7 و نیم دوباره خوابیدم

تا 3 بعد از ظهر

یعنی من 12 شب قبل خوابیدم تا 3 عصر فرداش حدودی میشه 14 ساعت

باورم نمیشد

ولی بیدار شدم دیگه گلوم نمیسوخت

حدسم همون سرماخوردگی بود که چند روز بود حس می کردم

ولی فرصت نمیکرد رو بیاد



چون سابقه داره تجربه شو دارم

یه بار یه شرکتی کار میکردم خیلی دوندگی داشت

4 صبح سرویس می اومد تا ساعت 6 سر کار باشیم و

بعضی وقتا کار تا 10 شب طول میکشید

اون یک ماه اخر خیلی سخت بود

دسترسی به مشورت با کسی نداشتم

سنم هم کم بود

مثل حالا اخر هفته بود و داشتم سرما می خوردم

یه روز مرخصی گرفتم

ولی کل روزم به اشک و اه گذشت

فرداش رفتم گفتم استعفا همون روز وسایلم جمع کردم اومدم بیرون

حالا تجربه میگه وقتی از استرس داری مریض میشی خودت از برق بکش

بگیر بخواب درست میشی

و اینکه اون دفعه استعفا دادم این بار اش کشک خاله امه

خدارو شکر الان تقریبا خوشحال و خندانم

۳۵.مریخ

می دونم نباید وعده های غذایم جا بندازم

ولی خدایی تنهایی غذا سخت از گلوم پایین میره


داشتیم حرف می زدیم که رفته فلان جا

برای قراردادبستن

که اگه جور بشه من باید برای اجراش برم

میگفت اونجا غذای پرسنلش خوبه همه با هم زمان غذا

توی سالن میشینن حرف میزنن و غذا میخورن

گفتم اگه اینطوری باشه من برم دیگه بر نمیگردم والا

غذات به راه باشه جای خوابت آماده دورت شلوغ

برای چی دلت بخواد از اونجا خارج بشی؟


گرفتگی

چی بگم از دست این رییس هیت مدیره کلاهبردارمون

قلبم سنگین

از کارهاش از حرفاش

از اینکه یه روده راست نداره

من خیلی صادقانه جلو رفتم

میخواستم طولانی مدت همکاری کنیم ولی

هیچی نشده سهام خودش توی شرکت برده بالا

اون مهم نیست

ولی کسی که نمی تونه روی حرف خودش بمون ارزش شراکت نداره

این شرکت طولانی مدت نمیشه

جایی که اعتماد نباشه همکاری نیست هماهنگی نیست

کار به مشکل میخوره

فکر می کنم سه یا چهار تا کار انجام میدیم

بعد منحلش میکنم

هرچی باشه سند محل شرکت برای من

این آدم با هیچ کس روراست نیست

و جالب تر اینکه همیشه یه مشت گرگ میخورن به تیپ این گرگ

بعد می افتن به جون همدیگه

یک میلیارد بدهی داره

ولی حاضر نیست طمع نکن

همین یک میلیارد چک هم بخاطر طمعش بود

یه مشت شاه دزد بهش زدن

نمی دونم آینده چی میشه ولی حس میکنم روشن نیست

حیف این همه دوندگی من برای ساخت این شرکت

حیف این حجم عصبانیت غمگین شدن و خستگی

ارزشش نداره