seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

just my thoghts

آخرین مطالب

۴۲.رضایت

از این پست های غرنامه اس فقط:


امروز از صبح دارم با خودم غر میزنم

اگه رضایت از زندگی از ده در نظر بگیری

من عدد زیبای دو انتخاب میکنم

که یکیش برای اینکه حدودا احساس سلامتی می کنم

اگه سردرد و پادرد و کمردرد در نظر نگیرم

و عدد دوم برای اینکه یخچالی دارم که مواد غذایی داخلش هست

یعنی امید به زندگی و رضایت از زندگی من در 2 عدد خلاصه شده

8 ماه شایدم بیشتر انواع استرس ها دارم تحمل میکنم

به این امید که هر بار به خودم میگم این دیگه دفعه اخره

طاقت بیار ولی یه حساب سر انگشتی کردم

دیدن نخیر دقیقا تا خود اسفند امسال همین استرس

البته با یه پلکان صعودی باید تحمل کنم


من این شرکت لعنتی زدم که شماها برین اونجا کار کنین

اگه قرار سند از من باشه ثبتش از من باشه تغییرات با من باشه

وکالت نامه ها با من باشه هماهنگی و پیگری من انجام بدم

بعد اسمم بعنوان رابط اصلی رو کنین که بازم برم اونجا توی محل پروژه هم

کار من انجام بدم خب چه کاری بود شرکت خودم می زدم آزار نداشتم همه کارهارو انجام بدم

بعد بهم بگین چقدر کندی

از کارو زندگی خودم افتادم

من حتی زمان یادگیری که انقدر دوستش دارم ندارم

این کار مرتب کردن کمد کار بهمن سال پیش بود که من وقت نکردم انجام بدم

و الان دارم با عذاب وجدان جوری انجامش میدم انگار وقت تلف کردن

۴۱.بی کار

امروز احساس بی کاری داشتم

از صبج کمد ریختم بیرون دارم مرتب می کنم

کسی ده ترابایت دی وی دی فیلم قدیمی نمی خواد؟

۴۰.جایگزین

حسودی می کرد خیلی زیاد خیلی شدید

و من نمی دونستم بهش چی بگم یا چطور نشون بدم

که ارزشش برای من قابل تغییر نیست و هیچوقت اندازه دوست داشتنم

نسبت به اون کم نمیشه

حتی اگه بچه جدیدی بیاد که دوست داشته باشم از بچه جدید هم مراقبت کنم

جای اون همیشه توی قلبم قوی و ثابت باقی می مون و امکان نداره هیچوقت کمتر بشه

فقط نمی دونستم چی بگم که آروم بشه

هرچی میگفتم گوش نمیکرد و حتی اجازه نمی داد سمتش برم

بعد از اینکه کوچولوی یک ساله فامیل رضایت داد بیاد بقلم

برگشتم که دوست کوچولوی  سه ساله ام نگاه کنم نگران عکس العملش بودم

هیچی دیگه اومد جلو محکم دو تا زد توی پاهام فکر کردم حتما کبود میشم

می دونم بچه اس می دونم حسادت عادیه نمی دونم خودم بعنوان یه بزرگ سال

چی کار می تونم بکنم که این درد بزرگ شدن کمتر حس کن

یا بفهمه چقدر زیاد دوستش دارم

دوست دارم دنیارو قشنگ ببین بدون حسادت

شاید بیش از حد بهش محبت کردم اخه بچه لوسی نیست همیشه سعی می کن بخنده

بهانه گیر نیست خوش اخلاق بانمک بازیگوش باهوش ولی

وقتی بحث صحبت کردن و بازی میش میخواد که فقط با اون حرف بزنم با اون بازی کنم

خب من چطور می تونم تمام مهمونی همش فقط با اون حرف بزنم و به هیچ بچه دیگه ای توجه نکنم

بقیه میگن بچه اس یادش میر نگران ولی من قبول ندارم

بچه ها یادشون نمیره مگه خود من خاطرات بچگیم فراموش کردم نه

تازه از کارهاش رفتارش و نگاهش معلوم ازم دلخوره

چطوری میشه ناراحتی از دل کسی که حسادت کرده دراورد؟




39.فقط

فقط خیلی خوشحالم

ذوق زدم حسابی

دوست دارم از خوشحالی بخندم

اتفاق خاصی نیفتاده

فردا تولد دعوتم

اونم تولد کی

بداخم ترین تپل ترین بانمک ترین جوجه دنیا

بچه کوچیک فامیل فردا تولد یک سالگیش

انقدر تپله دوست دارم بگیرم بچلونمش خیلی بانمکه

سریع با بازی گول میخور

دو تا کادو براش گرفتم

دو تا لباس

یکی خریدم

دومی خودم دوختم عالی شده

وسط کارهام هروقت زمان داشتم می نشستم سر خیاطی

البته لباسی که دوختم برای دو سالگیشه

باید صبر کنم دو سالش بشه توی تنش ببینم

داشتم فکر می کردم بد نبود براش اسباب بازی میگرفتم

ولی یکی دیگه از بچه های فامیل دو سالشه

رفیق فابریکش حساب میشم و همیشه براش اسباب بازی میگیرم

می ترسم نی نی بقل کنم حسودی کن

یادم باش برای فردای اون یکی یه پاستیل بگیرم



امروز دوستم زنگ زد اشک و اه و ناله

ترسیدم کسی خدای نکرده صدمه دیده باش

بعد که گفت با برادرش دعوا کرده خیالم راحت شد

امروز یکم نگران اون بودم

ولی شاید وقتشه یکم بزرگ بشه


امروز دستم یه کوچولو به دیوار خورد تا شب درد میکرد

مارک آتل اوپو واقعا عالیه حیف گرون شد


این هفته را هفته تنبلی نام گذاری میکنیم

باشد که در مرگ هم رستگار باشیم خخخ


ترشی پیاز خریدم خیلی بانمکه مثل سام گرست دوست دارن که خوراک ورولف شد



بعد نوشت:اگه خودم بچه داشتم احتمالا الان 11 سالش بود

موهای مواج قد بلند خوش خنده بازیگوش مودب یکم حساس ولی سعی میکرد نشون نده

به این که فکر میکنم یه رشته طولانی از فکرهای دیگه روشن میشه

نه خاموش شو


38.وای

مذاکرات منتفی شد

برای مهر و آبان

باید انتظار دلار 20 هزار تومنی داشته باشیم


دیگه جدی باید بفکر خرید آذوقه باشم

بحث احتکار نیست

بحث اینکه بعد افزایش دلار قدرت تولید کم میشه

مقدار تولید کم میشه

همین الانم یه سری کارخونه ها موادشون پیش فروش کردن

اون موقع قدرت باز خرید مواد اولیه ندارن

و دلار دولتی توهمه

همون طوری که در مورد دارو و تجهیزات پزشکی توهم بود و هست

خیلی موارد اصلا پیدا نمیشه دیگه


توی چند تا راسته بازار مانند داخل تهران که معروف هستن راه رفتم هفته پیش

قدرت خرید یک دهم شده به همون نسبت کیفیت اومده پایین


خودم هم از این بحث های دلار و طلا و اینا خوشم نمی اد

ولی دونستنش بهتر از اینکه ندونی

دلار بیست تومنی

نمی دونم برابر کدوم کشور افریقایی قرار میگیریم

فقط امیدوارم همه مون زیاد گرسنگی نکشیم

۳۷.درک

این همه ادم هایی که عصر ها بیرون می شینن درک نمی کنم

از کنار پارک رد میشم همه نشستن دقیقا پر پره

و اکثرا با هم حرف نمی زنن

راننده های تاکسی کنار دیوار نشستن خمیازه می کشن

مغازه دارها روی پله ورودی مغازه نشستن

از زمانی که هوا کمی خنک میشه میشینن

حدود ساعت 5 و 6 تا شاید 10 و بعضی حتی 11

مشکل من اینکه مقایسه می کنم

با خودم مقایسه می کنم

می دونم مقایسه درست نیست

ولی بعضی وقتا از دست ادم در میره

به خودم نگاه می کنم من همیشه در حال دویدنم

همیشه در ان واحد می خوام 5 تا کار انجام بدم

همیشه کار عقب افتاده دارم

انقدر که اگه الویت بندی نکنم کارهام از دستم در میر

چطوری انقدر راحت میشینن

حتما برنامه ریزی خوبی دارن که به کارهاشون می رسن

بعضی وقت ها حسودیم میش

36.اب دوغ خیار

یه مغز اب دوغ خیاری من دارم وقتی استرسم زیاد میش

یا ضعیف میشم ارور 404 میده خخخ

بعدم اگه بهش توجه نکنم شات دوان

امروز صبح قبل از 7 بیدار شدم

نشستم به گریه کردن

از یه طرف دارم به خودم میگم اخه چته سر صبحی چرا

بزار بیدار بشی بعد آبغوره بگیر

دیدم وضعیت خراب تر از این حرف ها هست قطع نمیشد

هیچی دیگه فکر کردم امروز به هر کاری دست بزنم خاکستر میشه

زنگ زدم گفتم من دو روز مرخصیم

رفتم یه لیوان اب و سه تا لیمو ترش و یه مکمل مولتی ویتامین و یه پرس غذای کامل

خوردم یک ساعت صبر کردم شد 7 و نیم دوباره خوابیدم

تا 3 بعد از ظهر

یعنی من 12 شب قبل خوابیدم تا 3 عصر فرداش حدودی میشه 14 ساعت

باورم نمیشد

ولی بیدار شدم دیگه گلوم نمیسوخت

حدسم همون سرماخوردگی بود که چند روز بود حس می کردم

ولی فرصت نمیکرد رو بیاد



چون سابقه داره تجربه شو دارم

یه بار یه شرکتی کار میکردم خیلی دوندگی داشت

4 صبح سرویس می اومد تا ساعت 6 سر کار باشیم و

بعضی وقتا کار تا 10 شب طول میکشید

اون یک ماه اخر خیلی سخت بود

دسترسی به مشورت با کسی نداشتم

سنم هم کم بود

مثل حالا اخر هفته بود و داشتم سرما می خوردم

یه روز مرخصی گرفتم

ولی کل روزم به اشک و اه گذشت

فرداش رفتم گفتم استعفا همون روز وسایلم جمع کردم اومدم بیرون

حالا تجربه میگه وقتی از استرس داری مریض میشی خودت از برق بکش

بگیر بخواب درست میشی

و اینکه اون دفعه استعفا دادم این بار اش کشک خاله امه

خدارو شکر الان تقریبا خوشحال و خندانم

۳۵.مریخ

می دونم نباید وعده های غذایم جا بندازم

ولی خدایی تنهایی غذا سخت از گلوم پایین میره


داشتیم حرف می زدیم که رفته فلان جا

برای قراردادبستن

که اگه جور بشه من باید برای اجراش برم

میگفت اونجا غذای پرسنلش خوبه همه با هم زمان غذا

توی سالن میشینن حرف میزنن و غذا میخورن

گفتم اگه اینطوری باشه من برم دیگه بر نمیگردم والا

غذات به راه باشه جای خوابت آماده دورت شلوغ

برای چی دلت بخواد از اونجا خارج بشی؟


گرفتگی

چی بگم از دست این رییس هیت مدیره کلاهبردارمون

قلبم سنگین

از کارهاش از حرفاش

از اینکه یه روده راست نداره

من خیلی صادقانه جلو رفتم

میخواستم طولانی مدت همکاری کنیم ولی

هیچی نشده سهام خودش توی شرکت برده بالا

اون مهم نیست

ولی کسی که نمی تونه روی حرف خودش بمون ارزش شراکت نداره

این شرکت طولانی مدت نمیشه

جایی که اعتماد نباشه همکاری نیست هماهنگی نیست

کار به مشکل میخوره

فکر می کنم سه یا چهار تا کار انجام میدیم

بعد منحلش میکنم

هرچی باشه سند محل شرکت برای من

این آدم با هیچ کس روراست نیست

و جالب تر اینکه همیشه یه مشت گرگ میخورن به تیپ این گرگ

بعد می افتن به جون همدیگه

یک میلیارد بدهی داره

ولی حاضر نیست طمع نکن

همین یک میلیارد چک هم بخاطر طمعش بود

یه مشت شاه دزد بهش زدن

نمی دونم آینده چی میشه ولی حس میکنم روشن نیست

حیف این همه دوندگی من برای ساخت این شرکت

حیف این حجم عصبانیت غمگین شدن و خستگی

ارزشش نداره

33.پنبه ها

یه احمقی هست به اسم مدیر عامل

هرچی من نخ می ریسم تبدیل به پنبه می کن

یعنی گند میزن تو سیستمی که من چیدم

تا میخوام یه کاری کنم شرکت یکم جون بگیره

یه تبر بر می داره می افت به جون این درخت بدبخت

هرچی بهش میگم این نهال این جوونه اس جون نداره

به دیگران نگو می ان لگد مالش می کنن

باید مراقبش بود تا رشد کن

وقتی خیلی کوچیک کود قوی پاش بریزی ریشه رو می سوزونه

ولی کو گوش شنوا

یعنی یاسین تو گوش یه نفر می خوونم

شاکی هم میشه چرا به من اعتراض می کنی

و من هرچی اعتراض می کنم باز کار خودش می کن

میگم با فلان شریکت دست چک مشترک نگیر گور خودت می کنی

جدی نمیگره که

من چی بگم اخه

دفعه اولش که نیست

پروژه های قبلی همینجوری  به باد داد

هرجا نشست گفت فلان جا پروژه داریم

درست نشد بعدش ناامید میشه می لد سراغ من که عجب دنیای چیزیه

خب من چی کار کنم

منفعت منم گیره

وقتی میگم منم هستم

یعنی سرمایه می زارم یعنی تلاش میکنم وقت می زارم

یعنی پدرم درمی اد

پس چرا به حرف من گوش نمیدی

اگه حتی نمیخوای گوش بدی چرا یه دلیل درست منطقی نداری

چرا


میگه بیا توی شرکت جز هیت مدیره

من به شرکتی که یه کلاهبردار و یه بی فکر باز کردن چه امیدی می تونم

داشته باشم

5 سال بعد یه کلاهبردار که زندانی شده

یه مدیر عامل که مهاجرت کرده

من می مونم و شرکتی که حتی دوستش ندارم

و فقط به این امید که یکی از زندان نجات بدم

و اون یکی از تعدیل


من چی؟

من چی

معجزه

من امروز یه فرشته دیدم

یه فرشته زمینی

یه فرشته واقعی

هرچی از خدا میخواد بهش بده

خدایا شکرت


اصلا باورم نمیشه یه نفر لنقدر فرشته باشه

که تا این حد به یه نفر دیگه کمکت کن

خدایا شکرت



بعد نوشت:  فرشته یعنی چه کسی؟

فرشته یعنی یه آشنای دور که میفهمه چشم مادرت خونریزی کرده

بزور می برتش یه بیمارستان تخصصی چشم آشنای خودش

از دکتری که نمیشه ازش وقت گرفت براش وقت می گیره

بالای 4 ساعت ازکار و زندگی خودش می زن با اینکه راحت می تونست بگه به من چه

در یک روز هم ویزیت میشه مادرم هم کار بیمه اش انجام میشه

هم بلافاصله جراحیش می کنن

و من که شب می رسم خونه بهش زنگ می زنم بهم از این معجزه میگه

و به من خبر نداده بود

و من از خوشحالی گریه می کنم

که چقدر نگران چشم های مادرم بودم

و الان حس می کنم شاید بتونم یکم کمتر نگران باشم

دکتر اولش هیچ کاری براش نکرده بود فوق تخصص بود ولی

هیچ کاری نکرده بود و زمان عمل خیلی دور بود و من نگران

فکر میکردم چرا انقدر زمان عمل دوره

و الان یکدفعه ای در یک روز یه جای دیگه یه دکتر دیگه

عملش کرد

خدارو شکر نکنم چی کار کنم

باور کردنی نیست که در یک لحظه هم میشه خوشحال بود هم نگران





بعد نوشت 2: دو روز لوزه سمت راست گلوم یکم ورم کرده

با خودم احتمال سرماخوردگی و آنفولانزا چک میکنم

نه هیچکدوم نیست

نه سر درد نه کمردرد نه آبریزش نه گلو درد

تب هم نمی دونم چون من حتی تب می کنم خودم نمی فهمم

 یکم تغییر اشتها که زیاد اشتها ندارم

ولی عادی بیشتر بخاطر خستگیه پس حساب نیست

بیشترین علامتی که دارم کمبود انرژیه

غذا می خورم ولی انرژی ندارم

اولش فکر می کردم تول یعنی مواد پشت لوزه گیر کرده

ولی وقتی توی آینه چک کردم یه لوزه متورم قرمز دیدم

که دونه های عفونی روش مشخص بود

من کی سرماخوردم خودم نفهمیدم خیلی عجییبه

اصلا حوصله آنتی بیوتیک ندارم

و حاضر نیستم مصرف کنم مخصوصا الان که تازه معدم بهتر شده

باید چندتا داروی گیاهی برای خودم تجویز کنم


بعد نوشت 3:

کارهای شرکت گره خورده مدیر عامل 4شنبه پرواز داره برای قرارداد

نه وکالتنامه حاضره

نه حساب بانکی شرکت

و من نمی دونم چی کار کنم خودم برم دنبال کار

یا به امید این باشم که بقیه میرن دنبال کار

توی کارهای اداری چرا من نتیجه می گیرم

من بهتر از بقیه نیستم باهوش تر هم نیستم اصلا

ولی همه سعیم می کنم نتیجه بگیرم

نمیگم نشد ولش کن

میگم بازم تلاش میکنم خدا بزرگه

مم بطرز احمقانه ای خوشبینم

شاید باید خودم برم دنبال کار


بعد نوشت 4 : با لوزه دردناک چه کنم؟

فقط آب و نمک به ذهنم میرس و لیمو ترش



بعد نوشت 5: من چرا انقدر زیاد بعضی وقتا احتیاج به حرف زدن با یه نفر دارم

چون از فکر زیاد یا نگرانی زیاد به حد سرریز رسیدم

و حرف زدن مقدار زیادی جلوی سرریز شدن میگیر

خیلی سادس

31.صرفا جهت غر

فقط میخوام غر بزنم حرف خاصی نیست

قرار بود فردا بریم سینما

بعد از چند وقت

نمی دونم شاید بعد از 7 ماه یا خیلی بیشتر یادم نمی اد

بریم فیلم هزارپا

میگفتن خنده داره

امروز زنگ زدن توی تصویب نامه شرکت یه لغت مشکل داره

خر بیار و باقالی بار کن

مجبورم سه تا تغییر توی مدارک شرکت انجام بدم

هرکدوم خدا می دونه چقدر طول بکش

و امروز بی حوصله بودم

فکر می کردم قرار فردا برم سینما که خب احتمالا لغو

چون نمی دونم چه ساعتی برسم خونه

امروز ظهر که بهم خبر دادن نشستم توی سه ساعت 198 صفحه

جزییات تغییرات اساسنامه و سایر خوندم فرم هارو خوندم سوالات خوندم

باز دارم گیج میزنم که چی شد

این شرکت های ثبت شرکت هم که سر می برن

برای یه المثنی سه ماه پیش میگفتن 500 هزار تومن تازه ارزون ترین جا

خودم4 روز رفتم با 15 هزار تومن درستش کردم

امروز تماس گرفتم فکر کردم بزار اگه قیمت خوب گفتن میگم خودشون تغییرات انجام بدن

زنگ زدم میگه تغییرات برگی 250 هزار تومن

اخه من چی بگم هان چی بگم

احتمالا خودم کلش زیر 50 تومن جمع کنم

هیچی دیگه فردا باید شال و کلاه کنم کفش آهنی بپوشم

برم دنبال تغییرات

انوقت چرااااااا

چون باید یه قرارداد ببندن

و احتیاج به پرواز هست و

یه رییس هیت مدیره سکته ای داریم نمی تون پرواز کن

باید یه جوری قانونی اختیاراتش بپیچونم که همش برس به مدیر عامل


خدایا من حتی وکالت هم نخوندم






بعد نوشت: کارا با معجزه انجام شد

با یه بند اضافه



بعد نوشت 2: یکی از خوشبختی های دنیا اینکه

وسط پیاده روی شکلاتی که دوستت بهت داده توی جیبت پیدا می کنی










بعد نوشت 3:امروز روز پر ماجرایی بود


فردا صبح باید 4 و 45 دقیقه بیدار بشم حسش نیست

بجای خوابیدن دلم میخواد حرف بزنم

ولی منطقی نیست وقتی بقیه خوابن با دیوار حرف بزنم


30.cold

امروز روز خیلی خوبی داشتم

به اون ترسناکی که فکر می کردم نبود

کارای جراحی مادرم اوکی شد

رفتم بیمارستانش دیدم خیالم راحت شد

دست کمش اینکه بشدت تمیز

و نمی خواد نگران عفونت های ریوی بخش ها باشم

و کاغذ بازی زیادی برای بیمه نداشت

به مادرم کمک کردم حس خوبی داشتم


چند تا کار عقب افتاده داشتم که انجام دادم

مهر شرکت بعد از مدت ها گرفتم

که سه هفته بود عقب می انداختمش


ساعت برای تعمیر دادم همونجا تعمیر کرد تحویلم داد

و در کمال تعجب بشدت منصف بود شانس خوبی داشتم


خدایا شکرت


الانم برای فعالیت امروزم به خودم جایزه دادم

یه اهنگ که قبلا از تلویزیون شنیده بودم یادداشت کرده بودم

الان پیدا کردم دارم گوش می کنم

ریتمش دوست دارم

اینه


https://26patogh-dl.pw/music/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-maroon-5-feat-future-%D9%86%D8%A7%D9%85-cold/#.W2GgQ0um40M


ترسو

من ترسوام می دونم

مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه

انرژی خوب مسافرت همش پرید

انقدر فشار عصبیم امشب زیاد بود

گفتم با خودم سکته می کنم

گیجگاه هام تیر می کشه چشم هام می سوزه

سه چهارم مغز سرم درد میکنه

همه با یه حرف زدن با مادرم که گفت چشمش خونریزی داخلی کرده

کی می فهمه بیمار دیابتی نوع یک که خونریزی داخلی

داشته باشه چقدر ترسناک و وحشناک

من طاقتشو ندارم

خدایا کمکم کن

شرجی

شمال وحشتناک هوا شرجیه

انقدر که یازده نفر ادم همه توی اتاق پذیرایی

که کولر داره خوابیدیم

برای منی که از تنهایی بدش می اد

This is so much fun

really

شبیه لشکر شکست خورده شدیم

هر هر هر


پی نوشت: با این جماعت دیوانه ای هستم

ساعت 4 صبح بیدارم کردن بریم دریا

و خب همه توی آب میرن بجز من

من فقط دریای جنوب دوست دارم برای شنا ولاغیر



پی نوشت یا بعد نوشت:

همانا از مزایا داشتن یک پاور بانک قوی این است که

قرضش میدی به بقیه برای پنکه برقی یو اس بی دار

و کلی اعتبار و تشکر برای خودت جمع میکنی

دل جماعتی شاد میکنی

و اولین بستنی در جمع به تو میرس

هر هر هر

27.scanner

بهترم یعنی خودم فکر می کنم بهترم البته با کمک یک مشت مکمل

مکمل ها خیلی کمک می کنن مخصوصا منیزیم و امگا سه

و یه موردی که اونم خیلی کمک کرد حرف های باربارا شیر بود که داشتم امروز گوش می کردم

Barbara sher

به نوع scanner که رسید دقیقا خود من بودم

دارم وسایل جمع می کنم برای مسافرت سه روزه

واقعا بهش احتیاج دارم جدی میگم

آرامش و سکوت نمی خوام تغییر می خوام

چند نفر احتیاج دارم اطرافم الکی بخندن خوشحال باشن

خب برم وسایل جمع کنم

شمال دوست دارم


البته اونحا اینترنت دارم به اینجا سر میزنم

دست ها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

25.نیست

دلم میخواد یه نفر باشه سه یا چهار ساعت

الکی فقط حرف بزنیم

نمی دونم چه مرگمه

فقط میخوام حرف بزنم و طبق معمول همه گرفتار هستن

۲۴.فراکتال

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

mind

Summer thirteen ninety seven

you have too many minds.

mind of pepole. Mind of feel.mind of learn.

i am telling this to myself.

i continued to live the way i was.

but thats not right thing to do.

you know why?

there is no honor to multitype mind or  multidimensional mind.

you must become one with  the what you want.

otherwise its useless to be alive.

you want to do everything and anything so perfect

that forget what you want from yourself.

be true to yourself.

be honorable and brave.

but its also maybe

so hard for you.

i need to ask of god purpose and

working alot for spring in my heart.


سی

دوست داشتم سی یاد بگیرم

یه دوره 26 قسمته توی یوتیوب یاد گرفتم

سی فور بیگینرز

کتاب سی هم خریده بودم ولی

انگار با ویدیوی آموزشی راحت تر یاد میگیرم

خیلی چیزا یاد گرفتم

کامپایلر وریبل فانکشن ایف وات ایف لوپ ها آرری فور لوپ وایل لوپ

آرری از وریبل استراکچر و استراکچر از وریبل

هگزا دسیمال بیت و بایت اینتیجر فلوت لارج چار وید

استرینگ استرینگ کپی استرینگ کت ایترینگ لنث

المنت رو و کالم و ماتریکس ها در مولتی دایمنشنال ارری

اسکویر براکت استریکس آرگیومنت کارلی بریسس

سوییچ استیمتمنتس

ادیشن سابترکشن مولتی پلیکیشن دایویژن مودولوس


خیلی خوب بود خیلی چیزا یاد گرفتم ولی

ولی احساس یه نوزاد کوچولو دارم که تازه دستش به میز گرفته میخواد بایسته

یعنی حتی هنوز یک قدم هم برنداشتم فقط دارم سعی میکنم بایستم

هنوز لول صفرم خیلی مبتدی هستم

دوست دارم خیلی یاد بگیرم

این که تموم شد می رم سراغ دوره های آموزشی دیگه

اینا مکمل هم هستن


اعتراف میکنم بعضی قسمت هاش مغزم ترکید خخخخ



پی نوشت: یه چیز باحال پیدا کردم

چطوری روی کوله پشتی تون صفحه خورشیدی کار بزارین

دوست دارم امتحانش کنم احتمالا موقع ساختنش بگم غلط کردم شاید

ولی کیف داره می دونی لذت داره خودت میسازی

حالا احتمالا یکم خوشگلتر از اینی که توصیف کرده بسازم خخخ




https://saakhtani.ir/archive/1395/04/39813


2: می دونم که وقتی بسازمش اطرافیان میگن چقدر بی کار بودی وقتت حروم کردی

آماده می خریدی

ولی ......)توی این سه نقطه چند تا فحش دادم( که اینجوری میگن

نمیفهمن من برای این ساختن ها زندم و زندگی میکنم

اونا نمی فهمن


قطره

از عجایب این روزگار عرض و طول و ارتفاع بگم که

مقدمه چینی کنم

من تیپ ساده ای دارم

اکثرا هم به خودم زحمت تیپ زدن نمی دم

یه شلوار لی روشن ساده اینی که پامه 2 ساله دارم می پوشم

یه مانتو مشکی ساده از این دکمه دار ها به سبک اداری و دانشجویی راحت و نخی

یه کفش مشکی که 3 ساله دارم هر روز می پوشمش اسپرته راحته

اکثرا یه شال ترجیحا آبی ساده

اصلا صبح با موهام حال نکنم یه هدبند می زنم اصلا موهام معلوم نمیشه

یه ساعت ساده که مارک نیست

حلقم که به زور 2 گرم هم نیست

از النگو این حرفا هم خبری نیست


یه همچین تیپ و روتین و ساده ای دارم

اونوقت هرجا می رم نمی دونم چرا بقیه فکر میکنن من پولدارم یا باکلاسم

نمی فهمم چی با خودشون فکر می کنن

توروخدا به منم بگین چی می بینین که این حرکتارو می زنین

از موقع خرید و این حرفا بگذرم

امروز دیگه نهایتش بود

رفته بودم یه جا سلف سرویس برای غذا

اسم روشه سلف سرویس خودت میری غذارو برمیداری

رفتم سفارش حساب کردم فاکتور گرفتم که برم غذا بردارم

یه مسول سالن سریع اومد جلو فاکتور ازم گرفت با کلی عزت و احترام

که شما بشینین من سفارش هاتون می ارم

من با فک باز تشکر کردم رفتم نشستم سفارشم آورده با سالاد و نون اضافی

بازم کلی تعارف و تکلیف

و دقیقا برای هیچ کس قبل از من و هیچ کس بعد از من این کار نکرده بود

تازه موقع ورود تک تک پرسنل شون باهام سلام و احوال پرسی کردن

و خدا شاهده من دفعه دومی بوداونجا می رفتم یعنی اصلا آشنا نیستن با من

اگه خوشگل بودم میزاشتم پای خوشگلی ولی نیستم واقع بینم خب

هیچی دیگه تا آخر غذا سرم پایین بود بالا نگاه میکردم یکی از اطرافیان باید لبخند میزد

هیچ کار خاصی نکرده بودم

پس چرا

یه جوابی به ذهنم رسید ولی خیلی نامربوط بنظر می اد

دفعه اول که اونجا رفتم اون خانوم مسول غذا قیافه خیلی زرد و خسته ای داشت

اولش نگفتم غذا چی میخوام شروع کردم به احوال پرسی و اینکه چرا خسته هست

و بهش گفتم مواظب خودش باشه

سعی کردم یکم باهاش مهربون باشم شاید خستگیش کم بشه

موقع رفتن هم برای غذا تشکر کردم وگفتم خیلی خوشمزه بود

خوشحال شد

امروز که وارد شدم من یادش بود چشم هاش خوشحال شد

یعنی ممکن بخاطر همچین کار معمولی و عادی این نتیجه رو دیده باشم

معقول نیست

یه کار کوچیک یه نتیجه بزرگ

منطقی نیست



تسلا

افراد بزرگ که می بینم متوجه میشم

چقدر خودم کوچیک نگه داشتم

توی یه دنیای کوچیک محدود

بدون اون پیشرفتی که دلم میخواد


امروز داشتم مصاحبه ایلان ماسک نگاه میکردم

چقدر شدید باهاش همزاد پنداری داشتم

چقدر زیاد افکارش با من یکی بود

خیلی زیاد و عجیب تر از اون حرف زدنش بود

خدای من مثل من حرف می زد


من وقتی بچه بودم خیلی به سرم ضربه خورده که البته

جریانش مفصله اینجا تعریف نمی کنم

فکر میکنم از حدود 6 یا 7 سالگی تا 12 یا 13 ادامه داشت

از اطراف هم ضربه نمی خورد گیجگاه نبود

دقیقا وسط سرم بین دو تا نیمکره راست و چپ

و هر وقتی ضربه می خوردم بعدش کمی حرف زدن برام سخت تر میشد

خیلی سخت بود باید برای حرف زدن دنبال کلمه ها میگشتم

بعضی وقتا بین حرف زدنم تبدیل میشد به ام ام و مکس کردن

برای اینکه فکر کنم چطور راحت تر حرف بزنم

انقدر که یه دوره ای همه فکر میکردن ایرانی نیستم یا برای

شهرستانی هستم که فارسی حرف نمیزنن و برای حرف زدن مشکل دارم

سخت بود ولی درست شد

با تمرین زیاد خیلی زیاد

دیگه 21 یا 22 سالم بود گیر نمیکردم

بجز مواقعی که عصبی میشدم که هنوزم همین طورم منتهی

من امروز برای بار اول بود که قیافه ایلان ماسک میدیم

ولی همش دلم براش کباب بود

مثل اون موقع من حرف میزد و

من توی فکرم دلداریش می دادم که اشکال نداره داری تلاشت میکنی

باعث افتخاری

حالا طرف ریس سه تا کمپانی فرا غوله

تسلا و اسپیس راکت برای اینه

ولی دلم براش میسوخت خیلی زجره اینجوری حرف زدن

هیچ کس درک نمیکنه تا براش پیش نیاد

و این بنده خدا انقدر استرس زندگیش بالا که

خداروشکر کردم خودم بهتر شدم


وقتی

وقتی که هر کسی می تونه بجای تو باشه

تو تبدیل به یه مهره قابل تعویض میشی

مثل مهره های شطرنج یا حتی منچ

اون روز اولی که گفتیم شریک

من گفتم این آدم 6 سال پیش یک بار کلا زیر پروژه زد

ولی هیچکس یادش نبود

هیچکس

بهم میگن چه حافظه ای!اطمینان داری؟

بهشون نمی گم من فقط از حافظم استفاده نمی کنم

من خاطرات هر روزم می نویسم

می رم صفحه های اون سال ورق می زنم می بینم چه کسی بودم و چه کسی شدم

از تنهایی متنفرم

اره و وقتی که خاطرات می نویسی یه معجزه همراهش هست

اتفاقات از روی احساست سریع تر یادت می اد

هرچقدر قوی تر باشه سریع تر یادت می اد

18.بوی خوش

مثل بوی خوش دارچین

یا بوی کیک تازه

بوی سیب و گردو و گیلاس 

که فضای خونه رو پر کرده

امروز من خوشحال سرخوش دیوونه ذوق مرگ زنده و پر از انرژی مثبتم

فکر نمیکردم انقدر حس خوبی داشته باشه

اینکه بعد از 4 سال امروز دوباره کیک پختم

دلم براش تنگ شده بود و خودم نمی دونستم

فکر میکردم حوصله شو ندارم و نداشتم

ولی امسال فرق میکنه

نتیجه اینکه محکم به خودت بگی کامل زندگی کن

این میشه که به خودت می ای می بینی از خوشحالی پختن کیک داری بال در می اری

17.رفتن

دلم میخواد از ایران برم

انقدر ایران بی قانون و هرکی هرکیه

انقدر کلاهبردار زیاد شده که اصلا شجاعت میخواد راه رفتن تو خیابون

یعنی قبلا هم کلاهبردار بود ولی از عید به اینور وحشتناک شده

به هر بهانه ای مردم از هم پول میزن

زندگی تو ایران خیلی سخت شده

و میگن قرار سخت تر هم بشه

فروپاشی اقتصادی داریم

یعنی منی که میگفتم اصلا از ایران نمی رم

میگم کاش بشه برم

کاش میشد برم استرالیا زندگی کنم

اول بخاطر اب و هوای خوبش

دوم مردم آرومش

سوم قانون محکمش


کاش میشد

۱۶.گاز استریل

در این چند روزی که مسافرت بودیم بنده تلفات دادم زخمی شدم

حالا امروز با دو ساعت پیاده روی زخم ها باز شد

و فردا از اون روزهاس

از اون روزایی که از 7 صبح باید راه برم تا خدا می دونه چه ساعتی

کاش امروز باند و گاز استریل و تتراساکلین خریده بودم

کاش اسپری کیتو تکم مثل ادم کار میکرد

فکر فردا یکم برام عجیب شده

فقط خدا کن چرک نکنه میشه قوز بالا قوز


این پست فقط برای غر زدن بود و جنبه دیگری نداشت


خدایا این لامپ هاتو خاموش کن نمیزاره بخوابیم اشاره به رعد و برق

the theory

یه ایده عجیبی که من دارم اینکه میگم آدم های خوب فقط زمانی می تونن خیلی خوب باشن که

اندکی خبیث باشن یعنی واجب که یه انسان خوب یکم قسمت منفی و تاریک داشته باشه

باید ترسو باشه باید بدجنس باشه باید قسمت های منفی دیده باشه که بخواد ازشون فاصله بگیره

فقط در اون صورت که می تون تمام تلاشش انجام بده تا کاملا خوب باشه

یعنی شخصی که قسمت های تاریک ندیده هیچ وقت تا روشن کامل نمی تونه برسه


البته روانشناسی مدرن این نظر من رد میکنن ولی من باز نظر خودم قبول دارم هه

اون میگه وقتی که یک بار یه کار منفی انجام میدی اون کار بصورت یه الگو داخل مغزت می مونه

مغز اونو نگه میداری و مغز تمایل داره این مسیر های عصبی تکرار شده دوباره تکرار بشه

ولی نطقه قوتی هست در انسان به اسم اراده تو می تونی تصمیم بگیری دیگه هیچ وقت مسیر اشتباه نری

و این باعث میشه هر روز برات یه مبارزه با مغزت باشه این میشه قدرت انتخاب

و باعث قوی تر شدن اراده تو میشه

البته این مورد فقط در انسان داریم


من هیچوقت نمی تونم الگوی قربانی قبول کنم حتی با اینکه یه زمانی بدون اینکه بدونم در قالبش بودم

بازم احساس میکنم در حالت جنگجو بیشتر به خودم افتخار میکنم شاید

۱۴.ending

امروز بخش اداری کارهام تموم شد

5 بعداز ظهر رسیدم خونه 9 شب بیدار شدم

می دونستم این چند وقت استرسم زیاد بوده

ولی فکرش نمیکردم انقدر زیاد باشه که منی که اصلا عصرها نمی خوابم

اینجوری بیهوش بشم

و حتی می تونم شب هم 6 ساعت کامل بخوابم خنده دار شد


بیدار که شدم اول تلفن هایی که شده بود جواب دادم

بعد یه واحد گله و شکایت توی مغز هست بلند میشی از خواب

تا بهش نگی ساکت شو میخواد یک بند غر بزنه

بیدار شدم یک بند داره غر میزنه این چه دوستی سراغت نمیگیره

نه سلامی نه احوال پرسیه اخه چه وضعشه

اینکه دوستی نیست توهم دوستیه

میگم خب من سراغشو میگیرم

میگه همین کارارو میکنی لوس میشن

شاید حق داره شاید درست میگه

دوستی که توی شیش ماه یه سلام نگه دوست نیست

به کل حرف های مغزم فکر میکنم اینطور بنظر می اد که این گفتگوی درونی یه ادم تنهاست

بعد میگم با این تفاوت که این ادم تنها نیست

اطرافش پر از آدم ولی بیش از حد به افرادی که به عنوان دوست قبول داره فکر میکنه

شاید موضوع همین نباید به ادم ها فکر کنم ولی نمیشه وقتی برام مهم هستن

گفتم تنهایی میخواستیم بریم ویلا خودمون تنهایی

 نتیجه اخر چی شد

7 تا گروه مختلف میخوان باهامون بیان

قرار این چند روز تعطیلی بشه آش شعله قلم کار البته

چون این تعداد ادم اصلا نمی دونم اونجا جا میشن

دوم باید به برنامه ریزی غذا و رختخواب و تفریحات فکر کنم

میگفتن حق وتو داری می تونستم به همشون بگم نه

ولی وقتی همشون امیددارن به مسافرت پس


برم چمدون جمع کنم برای فردا

دوستایی که سراغ آدم نمیگیرن خیلی خرن

خب ادم دلتنگ شون میشه

13.ریتم پیانو

کلی نوشته بودم

از دلتنگی برای دوستم

از خرید گلدون

از نگرانی فردا

از مسافرت اخر هفته

همش پرید!!!


بعد نوشت: دیروز من خوشبخت بودم تا حدی

به آسمون نگاه میکردم به آسمون یه لبخند رضایت میزدم

نمی دونی چه حس خوبی داره اصلا واقعا نمی دونی

چه حسی داره کمک کردن اسمش بزار خودخواهی

من میزارم رضایت از خود

رضایتی که از خودت داری وقتی به یه نفر دیگه کمک میکنی بطور خودخوهانه ای لذت بخش

و امید دهنده هست انگار میگی نگاه کن خوبی هنوز وجود داره

حتی اگه بوجود اورندش خودت باشی

دیروز 5 شنبه رفتم یتیم خونه نبش خیابان اصلی

همونی که 18 تا دختر کوچلوی دوست داشتنی داره

با یه کیسه برنج و دو کیسه مواد دیگه

و خوشحالیشون

حس کردن خوشحالی که خیلی برام ارزش داشت

فکر کن نه حس کن 18 تا بچه داری

و من با لبخند فکر میکردم کاش بیشتر داشتم و بیشتر می تونستم کمکشون کنم

بازم خدارو شکر که ماهیانه می تونم کمکشون کنم

حس می کنم حریص شدم که دلم میخواد یه کاری کنم تغذیه خوب داشته باشن

درست رشد کنن

حتی یه حرفه ای یاد بگیرن

دیگه دارم زیادی خیالبافی میکنم

گرمای این حس خوب تا یه مدت می تونم توی قلبم نگه دارم

این همون گرمایی که وقتی ماه پیش یه نفر با یه قرارداد تقلبی سرم کلاه گذاشت

باعث شد از همه چی ناامید نشم و فکر کنم فدای سرت دوباره تلاش میکنی