seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

seashell

it's rainy in my thoughts but i always wanna see the sun

18.بوی خوش

مثل بوی خوش دارچین

یا بوی کیک تازه

بوی سیب و گردو و گیلاس 

که فضای خونه رو پر کرده

امروز من خوشحال سرخوش دیوونه ذوق مرگ زنده و پر از انرژی مثبتم

فکر نمیکردم انقدر حس خوبی داشته باشه

اینکه بعد از 4 سال امروز دوباره کیک پختم

دلم براش تنگ شده بود و خودم نمی دونستم

فکر میکردم حوصله شو ندارم و نداشتم

ولی امسال فرق میکنه

نتیجه اینکه محکم به خودت بگی کامل زندگی کن

این میشه که به خودت می ای می بینی از خوشحالی پختن کیک داری بال در می اری

17.رفتن

دلم میخواد از ایران برم

انقدر ایران بی قانون و هرکی هرکیه

انقدر کلاهبردار زیاد شده که اصلا شجاعت میخواد راه رفتن تو خیابون

یعنی قبلا هم کلاهبردار بود ولی از عید به اینور وحشتناک شده

به هر بهانه ای مردم از هم پول میزن

زندگی تو ایران خیلی سخت شده

و میگن قرار سخت تر هم بشه

فروپاشی اقتصادی داریم

یعنی منی که میگفتم اصلا از ایران نمی رم

میگم کاش بشه برم

کاش میشد برم استرالیا زندگی کنم

اول بخاطر اب و هوای خوبش

دوم مردم آرومش

سوم قانون محکمش


کاش میشد

۱۶.گاز استریل

در این چند روزی که مسافرت بودیم بنده تلفات دادم زخمی شدم

حالا امروز با دو ساعت پیاده روی زخم ها باز شد

و فردا از اون روزهاس

از اون روزایی که از 7 صبح باید راه برم تا خدا می دونه چه ساعتی

کاش امروز باند و گاز استریل و تتراساکلین خریده بودم

کاش اسپری کیتو تکم مثل ادم کار میکرد

فکر فردا یکم برام عجیب شده

فقط خدا کن چرک نکنه میشه قوز بالا قوز


این پست فقط برای غر زدن بود و جنبه دیگری نداشت


خدایا این لامپ هاتو خاموش کن نمیزاره بخوابیم اشاره به رعد و برق

the theory

یه ایده عجیبی که من دارم اینکه میگم آدم های خوب فقط زمانی می تونن خیلی خوب باشن که

اندکی خبیث باشن یعنی واجب که یه انسان خوب یکم قسمت منفی و تاریک داشته باشه

باید ترسو باشه باید بدجنس باشه باید قسمت های منفی دیده باشه که بخواد ازشون فاصله بگیره

فقط در اون صورت که می تون تمام تلاشش انجام بده تا کاملا خوب باشه

یعنی شخصی که قسمت های تاریک ندیده هیچ وقت تا روشن کامل نمی تونه برسه


البته روانشناسی مدرن این نظر من رد میکنن ولی من باز نظر خودم قبول دارم هه

اون میگه وقتی که یک بار یه کار منفی انجام میدی اون کار بصورت یه الگو داخل مغزت می مونه

مغز اونو نگه میداری و مغز تمایل داره این مسیر های عصبی تکرار شده دوباره تکرار بشه

ولی نطقه قوتی هست در انسان به اسم اراده تو می تونی تصمیم بگیری دیگه هیچ وقت مسیر اشتباه نری

و این باعث میشه هر روز برات یه مبارزه با مغزت باشه این میشه قدرت انتخاب

و باعث قوی تر شدن اراده تو میشه

البته این مورد فقط در انسان داریم


من هیچوقت نمی تونم الگوی قربانی قبول کنم حتی با اینکه یه زمانی بدون اینکه بدونم در قالبش بودم

بازم احساس میکنم در حالت جنگجو بیشتر به خودم افتخار میکنم شاید

۱۴.ending

امروز بخش اداری کارهام تموم شد

5 بعداز ظهر رسیدم خونه 9 شب بیدار شدم

می دونستم این چند وقت استرسم زیاد بوده

ولی فکرش نمیکردم انقدر زیاد باشه که منی که اصلا عصرها نمی خوابم

اینجوری بیهوش بشم

و حتی می تونم شب هم 6 ساعت کامل بخوابم خنده دار شد


بیدار که شدم اول تلفن هایی که شده بود جواب دادم

بعد یه واحد گله و شکایت توی مغز هست بلند میشی از خواب

تا بهش نگی ساکت شو میخواد یک بند غر بزنه

بیدار شدم یک بند داره غر میزنه این چه دوستی سراغت نمیگیره

نه سلامی نه احوال پرسیه اخه چه وضعشه

اینکه دوستی نیست توهم دوستیه

میگم خب من سراغشو میگیرم

میگه همین کارارو میکنی لوس میشن

شاید حق داره شاید درست میگه

دوستی که توی شیش ماه یه سلام نگه دوست نیست

به کل حرف های مغزم فکر میکنم اینطور بنظر می اد که این گفتگوی درونی یه ادم تنهاست

بعد میگم با این تفاوت که این ادم تنها نیست

اطرافش پر از آدم ولی بیش از حد به افرادی که به عنوان دوست قبول داره فکر میکنه

شاید موضوع همین نباید به ادم ها فکر کنم ولی نمیشه وقتی برام مهم هستن

گفتم تنهایی میخواستیم بریم ویلا خودمون تنهایی

 نتیجه اخر چی شد

7 تا گروه مختلف میخوان باهامون بیان

قرار این چند روز تعطیلی بشه آش شعله قلم کار البته

چون این تعداد ادم اصلا نمی دونم اونجا جا میشن

دوم باید به برنامه ریزی غذا و رختخواب و تفریحات فکر کنم

میگفتن حق وتو داری می تونستم به همشون بگم نه

ولی وقتی همشون امیددارن به مسافرت پس


برم چمدون جمع کنم برای فردا

دوستایی که سراغ آدم نمیگیرن خیلی خرن

خب ادم دلتنگ شون میشه

13.ریتم پیانو

کلی نوشته بودم

از دلتنگی برای دوستم

از خرید گلدون

از نگرانی فردا

از مسافرت اخر هفته

همش پرید!!!


بعد نوشت: دیروز من خوشبخت بودم تا حدی

به آسمون نگاه میکردم به آسمون یه لبخند رضایت میزدم

نمی دونی چه حس خوبی داره اصلا واقعا نمی دونی

چه حسی داره کمک کردن اسمش بزار خودخواهی

من میزارم رضایت از خود

رضایتی که از خودت داری وقتی به یه نفر دیگه کمک میکنی بطور خودخوهانه ای لذت بخش

و امید دهنده هست انگار میگی نگاه کن خوبی هنوز وجود داره

حتی اگه بوجود اورندش خودت باشی

دیروز 5 شنبه رفتم یتیم خونه نبش خیابان اصلی

همونی که 18 تا دختر کوچلوی دوست داشتنی داره

با یه کیسه برنج و دو کیسه مواد دیگه

و خوشحالیشون

حس کردن خوشحالی که خیلی برام ارزش داشت

فکر کن نه حس کن 18 تا بچه داری

و من با لبخند فکر میکردم کاش بیشتر داشتم و بیشتر می تونستم کمکشون کنم

بازم خدارو شکر که ماهیانه می تونم کمکشون کنم

حس می کنم حریص شدم که دلم میخواد یه کاری کنم تغذیه خوب داشته باشن

درست رشد کنن

حتی یه حرفه ای یاد بگیرن

دیگه دارم زیادی خیالبافی میکنم

گرمای این حس خوب تا یه مدت می تونم توی قلبم نگه دارم

این همون گرمایی که وقتی ماه پیش یه نفر با یه قرارداد تقلبی سرم کلاه گذاشت

باعث شد از همه چی ناامید نشم و فکر کنم فدای سرت دوباره تلاش میکنی

12.کد

دروغ نمیگم وقتی میگم من ادم ترسویی هستم و اینو فقط خودم می دونم

چون ظاهرم اصلا نشون نمیده

همه میگن چقدر آرومی چقدر خونسردی وای چه تسلطی

ولی نه جدی من مثل سگ میترسم مخصوصا سر کارهای اداری

دوندگی در اداره های کوچیک و بزرگ و دولتی و خصوصی یا شورای حل اختلاف یا حتی بانک ها

و همه میگن چقدر عالی انجام دادی چطور با هزینه پایین چطوری با سرعت زیاد

و من توی اداره به خودم می ام که دارم با خودم تکرار میکنم آروم باش چیزی نیست زود تموم میشه

و لرزش دست هام حس میکنم

که فقط خودم می بینم می لرزن

سه روز دنبال مدارک گم شده شرکت میرم سازمان ثبت شرکت ها

و اونجا من اصلا هم سنخ شون نیستم از نگاه های عجیبشون می فهمم

از اینکه سنم کمتر از بقیه هست فرم هارو میگیرم جابه جا میکنم

کارهارو انجام میدم برمیگردم بقیه می پرسن چی شد میگم یک مرحله جلو رفت

و بقیه با دهن باز نگاهم میکنن

قراردادهارو می نویسم لرزش دستم نگاه می کنم

میرم بانک برای گرفتن برگه های ضمانت

تسویه رو کامل میکنم

کد بورسیم میگیرم

بقیه منو میشناسم دوستانه سلام و احوال پرسی میکنن هرجا که میرم

ولی نمی فهمم چرا باز دست هام می لرزه

فقط میخوام از اون محیط خارج بشم

به خودم میگم بترس اشکالی نداره بترس ولی انجام بده

بمیر و بدم نمی دونم داستان بمیر و بدم خوندین من بهش اعتقاد دارم

فقط انجامش بده مهم نیست بترسی

اگه انجام ندی بعدا پشیمون میشی

11.فرض

اگه فرض بر این بگیریم که خدا هست که اعتقاد دارم صددرصد بهش

زندگی راحت و بی دردسر دروغه دروغ محض که به بچه ها میگن

عشق یه لغت الکی برای ایجاد توهم

فکر راحت هم همین طور توهمه

خدایا چرا این مفاهیم بوجود آوردی؟


امروز با کسی از خیال راحت حرف میزدم همون قدر برام ناملموس بود که فیل پرنده

۱۰.کمی

امشب کمی غمگینم چند وقتی بود غم اینطور حس نکرده بودم

یاد 6 یا 7 سال پیش افتادم یا 3 سال پیش حتی

من همانم که بودم پرواز نمی تونه خاطره سقوط از ذهنم پاک کن

یه مقداری به خودم یاداوری میکنم غر نزن غرزدن بسپار به دیگران

کار تو تلاشه کار تو امیده ولی بعضی وقتا به خودم می ام می بینم توی دلم دارم غر میزنم

که حس خوبی نیست

امشب یکی حسرت خوردم که اونم خوب نیست حسرت پایه اصلی شروع افسردگی حساب میشه

بجز این حرف ها امروز داشتم سخنرانی های سیمون ساینک گوش میکردم عالی بودن

خدایا شکرت

9.قهرمان من

روحم جانم عشقم این جوجه کوچکه

بچه سه ساله کوچک فامیل که رفیق فابریکش شدم

هم بازی ودوستی که با هم کلی بازی تخیلی می کنیم

و اکثرا اون توی دریا افتاده مثلا و داره غرق میشه یا خرچنگ قرمز داره نزدیک میشه

و من بجای قهرمان داستان نجاتش میدم

در حالی که نجاتش دادم غورباقه)اوغباره(و لاکپشت) لاکی( و گوسفند)ببعی( دارن تشویقمون میکنن

و بعد از نجاتش از هر سناریوی قهرمانانه ای اون از من تشکر میکنه و من میگم خواهش میکنم

حالا امشب توی اتاق جوجه مشغول بازی بودیم  من از قصد رفته بودم بازی کنیم

این بچه انرژی مثبت زیادی داره و منم به این انرژی احتیاج داشتم

یکم گذشت مادربزرگ جوجه اومد و بدون مقدمه شروع کرد به نصیحت من

منم طبق معمول فقط تایید کردم نه بحثی نه حرفی نه توجیحی رعایت سن طرف مقابل میکنم

این بچه یه نگاه به صورت گرفته من کرد یه نگاه به مادر بزرگش

بلند شد و محکم به مادر بزرگش گفت برو برو بیرون مادر بزرگ برد بیرون از اتاق و در اتاقش هم بست

بعد به من خندید منم خندیدم

فکر کنم قهرمان امشب داستان من نبودم این بچه بود که نجاتم داد

می بینمش دلم براش قنج میره هر بار بهم میگه دوست دارم

با خودم فکر میکنم یعنی بزرگ بشه یادش می مونه این دوست دارم هایی که به من گفته

 این گلوله انرژی مثبت


۸.تولد دوباره

تولدم دوباره مبارک امروز هم روز خوبی بود

مثل روز تولد واقعیم

من دو روز به دنیا اومدم

یک روزی که بدنیا اومدم

یک روزی که برام شناسنامه گرفتن

برای همین همه بانک ها و موسسات امروز بهم تبریک میگن

از امروز راضی بودن کد بورس  گرفتم یعنی ثبت کردم تا شنبه نتیجه رو بپرسم

با دوستم گفتم و خندیدم کاری که مردم این روزا کم انجام میدن

و من سعی می کنم بیشتر بخندم البته دیگران به عقلم شک می کنن

بیرون آفتابیه درخت ها سبزه دنیای بیرون بنظر خیلی خوشبخت می اد

خودم می خندم ولی کمی بد اخلاق هستم چند روزی هست

یه نفر چند میلیون سرم کلاه گذاشت که خب تقصیر خودم بود

موقع نوشتن قرارداد باید خیلی دقت کرد

و من حواسم جمع نکردم

به خودم میگم اشکال نداره فدای سرت جبران میکنی

ارزش سلامتیت بیشتره

تازگیا حس می کنم به لاکتوز شیر حساسیت میدم چه اوضاعی داریما


روز خوبیه


دلم صابون زدم برای بستنی امروز به به

پی نوشت: دیروز رفتم یه حسابی که بانک ملت داشتم بعد از 8 سال پیگیری کنم
نه کارت واشتم نه شماره حساب جالب بود
به باجه دار میگم 7 سال پیش یه حساب داشتم گمش کردم
یه نگاه بهم میکنه میگه 8 سال پیش به سن قانونی رسیده بودی
میخندم میگم خوب موندم
یه نگاه به سنم می ندازه از روی شناسنامه شوکه میشه
برای خودم عجیب عکس العمل بقیه چون من سعی میکنم جوون بمونم ولی احساس
ده سال پیش یادم می اد چقدر الکی سرخوش بودم چقدر انرژی داشتم و می خندیدم
الان اون احساس هارو ندارم
چقدر امروز بی انرژی بودم خدا می دونه چقدر سخت از خواب بیدار شدم
امروز کلا دارم چرت میزنم کارام انجام می دم
راک و پانک و متال توی هندزفریم فریاد می زنن
و حس می کنم چقدر خوابم می اد چقدر شدید
مهمونی عصر کجای دلم بزارم
کاش قرصی بود میخوردی پر از انرژی میشدی

7. iam the happest

 واقعا شاید امروز خوشحال ترین انسان روی زمین باشم

از همه اونایی که دوستشون دارم تبریک تولد گرفتم و این خیلی برام ارزش داره

حتی از مادرم که هر سال تولدم یادش میرفت خخخ

و دیروز که عالی بود خیلی عالی بود

کلی بهم خوش گذشت

از ظهر بگم که نمایشگاه کتاب رفتم و خودکشی کردم هر کتابی که دوست داشتم خریدم

گرچه بعضی از کتاب ها نبود

البته دنبال هانگرگیمز هم گشتم که نبود بیشتر ادبیات کلاسیک داشتن

و خیلی فان بود خیلی خوش گذشت بین کتاب ها گشتن اصلا عالی بود

و عصر که برای ساعت 6 کافه ورتا توی انقلاب نزدیک وصال قرار گذشته بودیم

و من 5 رسیدم و یک ساعت به خوردن بستنی و نگاه کردن مردم گذشت که

خیلی ارامش داشت و دیروز بارون می بارید پشت شیشه

و ساعت شیش گه همه رسیدن شدیم 11 نفر

و شباهنگ هم بود چقدر دلم براش تنگ شده بود ای جانم

و دستش خورد به کیک و کیک خورد به چایی و کل میز چایی برداشت عالی بود

چقدر از دستش خندیدم تولد خودشم 3 روز دیگه اس

و امروز که همه تبریک گفتن مادرم قبل از همه

و حتی کیلگ خخخخ

عالی بود


برای همین واقعا معتقدم

I am the happest

6.میخواهم سطحی باشم

اینکه کسی به من بگه سطحی یا ساده نگر هستم هیچ مشکلی با این ندارم

در چند روز گذشته با افرادی برخورد کردم

تماما پر از تعصب بشخصه اعتقاد به اعتدال دارم

نه افراط و نه تفریط و

از گردش این روزگار از هر دو جنس انسان هم بودن

دسته بندی و دوگانگی که الان شدید تر شده

و خودشون به مذهبی و روشنفکر تقسیم کردن در همین حد سطحی

جالبه

با هر دو قشر حرف میزنم با نگرانی میگم کاش جنگ نشه افراد زیادی می میرن

و هر دو دسته میگن چه بهتر تعدادی از دسته مقابل کم میشه

یعنی بقیه رو به چشم دشمن می بینن

کسی نیست بهشون بگه اخه ادم عاقلی که اون عقل آکبند نگهداشتی

آدم هایی که انقدر راحت میگی بمیرن اشکالی نداره انسان هستن

اگه پدرو مادر و اطرافیان و دوستانت قرار بود توی جنگ بمیرن هم

همین قدر راحت در موردش حرف میزدی؟


با این ادما که حرف میزنم مورمورم میشه

تا دو یا سه ساعت تخلیه انرژی هستم از این همه بی رحمی

یاد داستان های کلاسیک قرن 18 میلادی می افتم

بی نوایان و تولستوی و الیور تویست

5.میخوایم بریم کوه

بچه که بودم مادرم همیشه جمعه ها مشغول مرتب کردن خونه میشد

من زیر میز قایم میشدم حرکت پاهاش نگاه میکردم میز قلعه من بود

صبح جمعه با خودش آواز میخوند

برای ظهر آبگوشت درست میکرد

بعضی وقتا میخندید و می خوند :میخوام برم کوه شکارآهو تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو

حالا امروز منم میخوام برم کوه البته شکار آهو نه شکار سبزی کوهی و دیشب بارون زیادی اومده

دارم خودم تصور میکنم تماما گلی شده پس با احتیاط لباس هایی انتخاب میکنم که گل زیاد مشخص نشه

برای کوهنوردی ذوق دارم و خوشحالم این رشته سر دراز دارد سال پیش که رفته بودیم کوه یه بار موقع پایین اومدن نزدیک بود سقوط کنم شیب بدی داشت در حد 85 درجه ولی نتیحه آخرش دوست دارم باعث میشه کوه بشکل غذا ببینم.

با جماعتی کوه میریم که فقط 3 یا چهار نفرمون صعود میکنیم بقیه می مونن پایین به جوجه درست کردن جماعت تنبل. یادم باشه وسایل احتیاطی هم بردارم من حتی کیف کمک های اولیه هم با خودم می برم

قبلشم حتما باید نرمش کنم وگرنه باز بدن درد میگیرم

هیچی همین دیگه میخواستم ذوقم اینجا هم بگم

و یک بحثی هست ته ذهنم نگرانم میکنه اونم بحث دارو با این پول دلاره

حس می کنم باید یک سری داروهارو بخرم و انبار کنم چون با دلار گرون ورود خیلی از داروها متوقف میشه

غذا و لباس و خیلی موارد دیگه رو میشه یه کاری کرد ولی نبود دارو فاجعه بار کما اینکه الان یک ماه داروی افراد تالاسمی نیست من تالاسمی نیستم ولی مشت نمونه خرواره پس باید سریع تر یه لیست از داروهای لازم ذخیره کنم

خدا بزرگه ببینیم چی میشه

اینم پست شادی مه به دلار ختم میشه خخخ


بعد نوشت: داشتم دنبال فرش میگشتم برای اتاق کارم.از یه دوست پرسیدم مدلی که خودش خریده بود بهم معرفی کرد

رفتم چند تا مدل جدید دیدم دلم رفت

فکر کنم عاشقشون شدم سبک بختیاری هستن ولی چون دست بافت و گرون برای خریدش شک دارم

نکنه من یه رگه بختیاری دارم و نمی دونستم

خدای من خیلی قشنگ بود

حالا میفهمم چرا عموم عاشق فرش دستبافت بود

4.لبخندی محو

دلم فقط میخواد بنویسم مثل یه نفر تشنه که بعد از مدت ها به اب رسیده

این احساس خوب نوشتن به چی میشه تشبیه کرد نمی دونم

از کجا بگم

می تونم از هفته قبل بگم از وقتی که رفتم دنبال کارهای تسویه وام خونه

و بانکی که کارهام انجام نمی داد

به خودم قول دادم با خودم طی کردم هر اتفاقی که بیافته

هرچقدر مشکلات داشته باشی حق نداری حرص بخوری

حق نداری عصبانی بشی

حق نداری به خودت آسیب بزنی میفهمی باید خودت دوست داشته باشی

فقط در صورتی حق نگرانی داری که یکی از اعضای خانوادت مریض شده باشه

وگرنه اقتصادی فرهنگی جامعه مردم حق نداری ناراحت بشی

می تونی خسته بشی ولی ناراحت نه چون بهت آسیب میزنه

توکل میکنی به خدا نمی ترسی می ری جلو تلاشت بیشتر میکنی


داشتم میگفتم کار بانکی ساعت 8 صبح شعبه بانک مسکن بودم

کارم تا ساعت 1 ظهر طول کشید

بانک شلوغ وبی نظم بود

و مردم با فکر زرنگ بودن بی نوبت کارهاشون انجام میدادن

ولی من سر نوبت

واقعا یک یا دو ساعت زودتر ارزش حرص خوردن نداشت

و قبل از اون بانک خودم رفته بودم و برای سریع تر انجام شدن پرداختی بقیه پول

چک رمزدار بین بانکی گرفته بودم ولی بازم کارها خیلی کند بود

و نامه ای که اشتباه برام نوشتن و دو دفعه تا دفترخونه رفتم و برگشتم

و خانواده ای که دادو بیداد میکردن که ما از ده صبح اومدیم چرا کارمون انجام نمیشه

و من خندم گرفته بود از این حجم خالی بودن مغز

کارمند تمام تلاشش میکرد خسته بود گشنه بود تقصیر اون نبود که سیستم قطع میشد

مشتری عجول بود خودش جای کارمند نمی گذاشت ولی باید می دونست اگه میخوای کاری انجام بشه

فقط اول وقت می تونی بری

نوبتم دادم به اون خانواده کارمند ازم تشکر کرد اون خانواده چپ چپ نگاه کردن

ساعت یک کارم تموم شد پروندم مهر خورد و بسته شد

خدارو شکر کردم که انقدر صبر دارم که اطرافیانم دنبال این کار نبودن چون اگه اونا بودن از عصبانیت منفجر میشدن

خوشحال بودم که خودم کارهای اداری انجام میدم

از بانک اومدم بیرون گرسنه ام بود یاد قیافه خسته باجه دار افتادم

ده تا بستنی گرفتم شد 5 تومن یکی برای خودم برداشتم

داخل بانک شدم سرش به سمتم برگشت گفت بازم مشکلی پیش اومد

گفتم نه مشکلی نیست بفرمایید خیراته

یه نگاه به کیسه کرد خجالت توی نگاهش خوندم گفت چه کاری بود

گفتم گذاشتم روی میز. روز بخیر

و موقع خروج از در بانک خدا می دونه چقدر خوشحال بودم

شاید در حد پرواز

کاری که بنظر خیلی ها حماقته


شاید طرز فکر من مشکل داره چون پایه رو روی این اصل میزارم که افراد جامعه

افراد خوبی هستن یا دست کم افرادی که با من برخورد دارن خیلی خوبن

و جالبه وقتی مناین ذهنیت دارم آدما خیلی راحت باهام حرف میزنن

فکر کنم یه هفته پیش بود 

زمانی که سرور تلگرام بعلت قطع برق در آمستردام اگه درست بگم قطع شده بود

داشتم بر میگشتم خونه .عصر بود

پارکی نزدیک خونه هست سرسبز و خب بقیه از این پارک می ترسن بخاطر جمعی از نوجوانان محل

که معمولا در این پارک دور هم جمع میشن

ولی من مشکلی باهاشون ندارم ندیدم که بدی به کسی کرده باشن

خلاصه عصر بود و ایستکی که توی کیفم داشتم خنک بود و صدام میکرد

دیدم خانومی تنها روی یکی از نیمکت ها نشسته

منم روی نیمکت دیگه نزدیک بهش نشستم زیر نور خورشید شاید کمی کمبود ویتامین دی ایم جبران بشه

بعدم شروع کردم به خوردن ایستک و برانداز کردن درخت ها چون عاشق طبیعت هستم

اون خانوم برگشت و ازم پرسید که تلگرام شما هم قطع و گفتم اره

و اره گفتن همانا 45 دقیقه باهم حرف زدیم از کار و زندگی

می تونستم سریع حرفش قطع کنم ولی اون واقعا احتیاج به هم صحبت داشت

و منم خوشحال بودم از حرف زدن

دکترای شهر سازی داشت میخواست دکترای دوم بگیره از کار و تدریسش و دانشجوهاش گفت

از اینکه 8 ماه اومده ایران بعد از 9 سال و براش سخته

سعی کردم یکم بخندونمش اثر داشت

میگفت توی این هشت ماه تنها کسی هستی که تونستم باهاش راحت حرف بزنم

گفتم من عجییم خودم می دونم به نظر بقیه من نرمال نیستم ادم راحتی هستم به دلم بد راه نمی دم

خوشحال بود که حرف زده

خداحافظی کردم برگشتم خونه

چرا ادما این حس های خوب کوچیک از هم دریغ میکنن نمی فهمم

مگه قرار چقدر زنده باشیم که بخوایم با هم بد باشیم


امیدوارم انقدر قوی باشم که بتونم به قول هایی که به خودم دادم عمل کنم

که هوای اطرافیانم داشته باشم

که به بقیه کمک کنم که اون 18 تا بچه کوچیک یتیم خونه خیابان اصلی گرسنه نمونن

خیلی بهشون فکر میکنم حالا که دلار گرون شده قیمت ها بالا رفته گرسنه نمونن

خداشون بزرگه ولی من چه کاری می تونم براشون انجام بدم؟


من اصلا احساس انسان خوبی بودن ندارم دست کم هنوز در مورد ارتباطم با مادرم

منصف نیستم کم کاری میکنم یا زیادی ازش فاصله میگیرم

و در مورد پدرم یادم نمی اد اخرین بار کی سر قبرش رفتم گرچه اکثرا بهش فکر میکنم


فقط دوست داشتم بنویسم

امیدوارم فردا روز خیلی بهتری باشه برای همه

3. گوش میکنم

داشتم یه آهنگی گوش میکردم که بنظرم خیلی قشنگه

اصلا بجز قشنگ بودن وقتی گوش می کنم خیلی احساساتی میشم

گذاشتم اگه کسی خواست گوش بده

Wedding


مخصوصا ثانیه 35 تا  58

لینک دوم


اهنگ دوم

فکر کردم منم شرکت کنم !!!

خب داستان از کجا شروع میشه

از اونجایی که من در عین اجتماعی بودن بچه اجتماعی نبودم

و همین طور بازم در عین شیطون بودن بشدت ساکت و آروم بودم

البته با قیافه مظلوم طوریکه هیچکس هیچوقت بهم شک نمی کرد: (

6 سالم بود بجز اینکه توی کوچه فوتبال بازی میکردم و سر زانوهام همیشه کبود بود

توی انواع مسابقات سعی می کردم ببرم

یه سکوهایی بود زمان قدیم دور پارکی در مرکز شهر ارتفاع این سکوها یک متر بود

و پهن و طولانی بود به اندازه که دو تا بچه کنار هم بتونن روی سکو راه برن

هیچی دیگه مسابقه دو میزاشتیم با بچه های فامیل و من رو سکو ها می دویدم

این دویدن در مسابقه همانا سقوط با ملاج همانا بانجی جانپینگ کاری بودم همانا

به خودم اومدم دیدم با دست شکسته در گچ روز اول مدرسه سر کلاس نشستم

و گچ دستم پر از شکلک های بچه های کلاسمونه

کلاس اولم خوب بود بجز دیکته 15 و من دیکته رو نمی فهمیدم و

سال دوم تقلب هایی که روی دستم می نوشتم و امضایی که پای نمره هام میزدم

دیکته 8 شدم یادم نمیره داشتم سکته میکردم از اونجا جعل امضای والدین شروع شد

ولی معدلم بالا بود نوزده و هشتاد فرض کن

سوم دبستان خرخون کلاس بودم همه سوال هارو من جواب میدادم کفر بقیه رو در می اوردم

چهارم دبستان شیطنتم نقاشی کردن روی دیوار مدرسه بود دیوار راهروها

کلاس فوق برنامه ای مادرم اسمم نوشته بود که بقیه خونه می رفتن و من دیرتر تنها برمیگشتم

منم تا می تونستم روی دیوار راهرو ها نقاشی میکشیدم ناظم جیغ میکشید کار کی بود

ولی یک ثانیه کسی به من شک نمی کرد

پنجم دبستان معلمی داشتیم وسواس شدید داشت مجبورمون می کرد روی نیمکت ها رومیزی پلاستیکی بندازیم

خودشم رومیزی داشت و من زودتر از بقیه می رسیدم روی رو میزیشو خودکاری می کردم فقط چون زورگو بود

من خوب بودم بقیه بچه ها توی کیفش آدامس می چسبوندن!!!!

اول راهنمایی 4 تا دوست بودیم تمام زنگ تفریح می دویدیم کل مدرسه طبقه به طبقه دزد و پلیس و بالا بلندی و میخ چکش بازی می کردیم معلم ها و ناظم پشت سرمون داد می زدن توی دفتر خواستنمون فایده نداشت همه نمره های من بیست بود

دوم راهنمایی هنوز شیطون بودم ولی کتابخونه مدرسه رو کشف کردم فکر کنم اون سال 50 تا کتاب خوندم

سوم راهنمایی تخیلم قوی شده بود زنگ انشا فقط من حرف میزدم سکوت میشد

بااراذل مدرسه میگشتم و با درسخون ها ...اراذل دوست داشتم بقیه ازشون می ترسیدن و من نه از خودشون بودم

خرخون هارو دوست داشتم باعث میشدن سعی کنم بهتر باشم

یه سری خاطرات اون سال نباید بگم و نمی گم

اول دبیرستان من دبیرستانی رفتم که در منطقه به تیمارستان معروف بود

معلم ها درس نمی دادن خودمون می خوندیم اراذل ته کلاس می نشستن من سر کلاس ولی باهاشون دوست بودم

هیچکس شک نمی کرد

نزدیک چهارشنبه سوری بود میخواستن شیطنت کنن ترقه اورده بودن گفتن چی کار کنیم باحال باشه

گفتم کانال کولر بندازین توی کانال کولر

هیچی دیگه انداختن مدرسه منفجر شد تا یک هفته مجازات داشتیم

اراذل ته کلاس توبیخ کردن کسی به من شک نکرد

روز بازرسی بود میگم اراذل بودیم واقعا بودیم یه معلم ادبیاتی داشتیم خیلی دوستش داشتم

بهش گفتیم روز بازرسیه کمکون کن وگرنه اخراجیم خدا خیرش بده کمکمون کرد

کنارش نشستم گفتم ببینم چیا بچه ها اوردن 2 تا پنجه بکس بود 3 تا چاقو 5 تا سی دی یه انگشتر اسکلت بود از این حلقه های پیرسینگ بود دفتراشون بود که چرت و پرت می نوشتن و سیگار و ....جمع کامل بود و البته 4 تا نانچیکو

ما 4 تا رزمی کار توی کلاس داشتیم تکواندو و کاراته و فول کنتاک و اون یکی یادم نمی اد اینا زنگ تفریح توی راهرو می ایستادن رو هم فن می زدن  کی شجاعتش داشت از اون سمت رد بشه دوتاشون نقره داشتن یکی هم مدال طلا

یعنی به معنای واقعی تیمارستان بود رسم بود اخر سال دوتا کتاب آتیش میزدیم اصلا یادم نمیره کتابارو انداختن توی سطل پلاستیکی آتیش زدن خاموش نمیشد اخرش یکی از معلما اب روش ریخت

دوم دبیرستان

هنوز بین اراذل بودم اراذلمون سیگاری بودن قلیونی بودن داغون بودن من نبودم ولی درس خون بودن

از خانواده های پولداری نبودیم زیاد درس میخوندیم سعی می کردیم هوای هم داشته باشیم

به معلم ها محل نمیزاشتیم هیچی بلد نبودن خودمون یاد میگرفتیم

سوم دبیرستان من استانه تحملم کم شده بود معدلم افت کرد به دلایلی

ناظم دیگه می دونست نباید گول ظاهرم بخوره

چند دفعه ای خواستنم دفتر مدرسه ولی مهم نبود من پرو تر از این حرفا بودم و نترس بودم

و خودمم حتی ترسناک بودم

بقیه از این ناظم می ترسیدن چون همستر یکی از بچه ها رو توی حیاط مدرسه آتیش زد ه بود

من بی کله بودم

یه دفعه یواشکی رفتیم دفتر مدرسه نمره هامون توی دفتر عوض کردیم

یه دفعه دیگه من کیشیک ایستادم بقیه چندتا وسیله از کیف معلم ها برداشتن و چیزای مهمی نبود

مثلا خودکار و کاغذ و از این حرفا



خلاصه بقیه اش میشه خاطرات کنکور و دانشگاه که دیگه بماند. سرتون بردم.


لینک شیطنت دیگران


خانه های جدید سلام

کوچ کردم به بیان فکر میکنم جای خوبی باشه
احتیاج داشتم به جایی که راحت فکرهام بنویسم
اینجا بنظر راحت می اد

در طول روز فکرم شلوغ بود
دیروز صبح از مسافرت رسیده بودم
دقیقا 4 صبح و خب مسافرت خوبی بود اگه ترافیک زمان برگشت در نظر نگیریم
مسافرت عجیبی بود
یادش می افتم آسمون توی ذهنم می اد و دریا
و صدف هایی که توی مشتم بود
دریای آروم هوای نیمه ابری با سرک کشیدن های خورشید
نسیم ملایم ظهر
و من و مدیر عامل که روی زیر انداز توی بقول خودمprivate beach دراز کشیده بودیم
و داشت برنامه فشرده و ترسناک امسال تا دو سال آینده رو برام توضیح می داد
که توی فکرم این شرایط طوفانی تفاوت زیادی با محیط پر آرامشی داشت که قرار داشتیم
رییس هیت مدیره که داشت پرتاب سنگ داخل دریا تمرین می کرد از ما فاصله داشت
و من که عنوان جالب و زیبای هیچ کس دقیقا nobody داخل این شرکت دارم ولی
ولی تمام کارهاش با منه تصمیم انجام کارها مدل انجام کارها هماهنگی و پیگیری و چارت بندی
منابع پیدا کردن لینک زدن تامین منابع مالی و حتی بخش اصلی ثبت شرکت سند گذاری که رسما بخاطرش
مجبور شدم معامله عجیب و حتی بدی انجام بدم برای گرفتن سند شخصی از منطقه خاصی برای ثبت شرکت
محبور شدم معامله  پولی براشون انجام بدم یعنی وامی براشون جور کنم با سود بالا و باز پرداخت 5 ساله
یه جور گرو کشی شد ولی مجبورم میفهمی مجبور بودم فقط بخاطر سندشون تا بهش برسم ولی اگه وام پرداخت نکنن در نهایت خودم باید پرداخت کنم
اگه من نبودم اصلا این شرکت به وجود نمی اومد چه کنم از سر اجبار بود
ده سال پیش من با خودم گفتم سرم بزنن من دوباره به این حرفه بر نمی گردم
شب و روز نداری 5 تا عنوان شغلی داری
ساعت کاریت میانگین 6 صبح تا 10 شب پر از استرسه این قرارداد چی میشه هماهنگی اون یکی چی میشه
و خب مدیرعامل بهم میگفت تو دستت از ما باز تره تو صبر داری تو تحقیق می کنی تو می تونی جمعش کنی
راست میگه من صبر زیادی دارم
و من منعطف تر از اونا هستم دیرتر جوش می ارم کارهای اداریم بهتره
و عنصر آزاد حساب میشم
بی ریشه بدون وابستگی عضو هیچ ارگانی نیستم هیچ سابقه ای هیچ جا ندارم
خودم نخواستم نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم
من ادم وابسته شدن به یه محیط سازمانی بزرگ نیستم
و من برخوردم با پول منطقی تره
اگه ده سال پیش بود پول می تونست دلیل خوبی باشه
ولی الان بعد از ده سال من خونه و ماشینم دارم
اولین فکرم برای انجامش امکاناتی بود که بهم می داد
حس مفید بودن کمک کردن و خوشحال کردن اطرافیانم
حتی وقتی اونا مسولیت پذیر نیستن من مجبورم باشم
برای بوجود اوردن حس امنیت برای آیندم مجبورم
فقط فقط یه موضوع هست که ته قلبم ناراحتم میکنه
سنم داره میره بالا و من دلم بچه میخواد
نگهداری از بچه ها سن خاصی لازم داره هیچوقت نمی تونی توی سن بالا
با کمردرد )که الانم کمردرد دارم(بچه رو بقل کنم
چرا نمی تونم یه زندگی نرمال داشته باشم
می دونم دلیل اولش اینکه خودم نرمال نیستم
و دلیل دوم تا حدی تقصیر افرادی که برای بودن در محدوده زندگیم انتخاب کردم
ولی نمی تونم بگم تقصیر کسی هست چون همیشه مقصر اصلی خودتی با انتخاب هایی که داشتی
و من تودار و خوددار بقدری بچه های کوچیک فامیل دوست دارم
که در هر مناسبتی بهشون هدیه میدم
به بچه که فکر میکنم قلبم سنگین میشه

داشتیم حساب کتاب می کردیم میشد 14 تا پرواز در 7 ماه اگه تنها برم
تصورشم برام سخته چون 7 ماه کل پروژه اس و میشه در اصل 4 ماه
انجام کارهایی که کسی سمتشون نمیره دیوانگی خاصی میخواد
و حماقتی که من دارم

نشسته بودیم داشتیم ناهار می خوردیم سه نفری سه موسس
من به سرمایه پایه فکر میکردم و اینکه
خب ده سال بعد یاد این روز می افتم و فکر میکنم چه مسافرت عجیبی
چه روز عجیبی  توی یه مسافرت کوچیک چقدر تصمیم گرفتیم
اون موقع کجا بودیم و الان کجا هستیم فکرش خنده دار بود
چونه ده سال بعد یا میگم چه موفقیت بزرگی یا میگم چه حماقت بزرگی

باید روی زبان چینی بیشتر کار کنم در آینده می تونه مفید باشه